سر انگشتان تو
ساعت ٥:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۱٤  

چشمهایم روی کاشی فیروزه ای حرم حضرت عباس که اینجا توی اتاق کوچک من جای گرفته قفل میشود. با خودم فکر میکنم یعنی ممکن است سر انگشتان مهربان شما روزی از روی همین کاشی گذشته باشد؟؟؟

 


تولدت مبارک نازنینم


کلمات کلیدی: انگشتان ،کلمات کلیدی: کاشی ،کلمات کلیدی: تولد ،کلمات کلیدی: شعبان
 
صادقانه ترین دوستی ...
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٦  

سلام نازنین ترینم

مدتهاست میخواهم بنویسم ولی انگار چیزی در من خشکیده باشد؛ توان نداشتم که واژه ای بنشانم اینجا. فکر میکردم باید در خلوتم با تو حرف بزنم و شاید این باغ دیگر جای نوشتن نجواها نیست. 

دلتنگ تو بودم بسیار؛ دلتنگ تنگ شدن نفس در سینه ام از فکر تو؛ دلتنگ یک لحظه خلوص که بنشیند در من؛‌ دلتنگ اشکهایی که جاری شوند؛ دلتنگ یادت.

همین دیروزها بود که داشتم از خدا میخواستم که دوباره این نزدیکی های شیرین بیایند و جا خوش کنند در روزگارم. بس که پوچ و تهی شده اند این شب و روزهایی که از پی هم می آیند و می روند؛ بس که من جای خالی تو را حس میکنم؛ بس که یادم میرود که دردم چیست؛ بس که خسته ام؛ بس که بیتابم؛ بس که زخم خورده ام؛ بس که نا امیدی و امید در جانم پیوسته در جنگی ناتمامند.

امروز اما یک زخم تلخ شیرینی استجابت آن دعا را به همراه داشت... امروز بعد از مدتها؛ آن لحظه گرمی که نفس تنگ میشود دوید در من. یادت افتادم... یادت افتادم و بعد از سالها دوباره حس کردم که تنها دوستی ِ صادقانه‌ی شیرین ِ آرامش بخش دنیای من تویی. چقدر آدم باید زخم بخورد از همه تا این را بفهمد؟ چقدر باید قلبش فشرده شود تا فراموش نکند؟ اصلا چقدر باید بی لیاقت باشد که یادش برود؟ 

تو همیشه مهربان بودی و هستی... حتی وقتی من میروم و در روزمرگی هایم گمت میکنم؛ باز هوایم را داری. حتی وقتی با بی رحمی میگویم فراموشم کرده ای؛ باز سراغم را میگیری؛ باز نگاهم میکنی؛ باز می آیی؛ باز کرشمه میکنی؛ باز قدم میزنی در من؛ باز صدایت میپچد و باز ... عطر حضورت با آرامشی عمیق می آمیزد

خواستم بنویسم اینجا که یادم نرود که باز هم در لحظه های تلخم آمده ای و مرهم آورده ای

مرهم دوستی 

 


 
استغاثه
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٠  

این ها ، بعد از قرنها ننوشتن، جاری شدن قلبی است که آشفته مانده و راه نمی داند

من به این باغ کوچک ایمان دارم... به همین چند سیب باقی مانده از من، به همین چند جرعه ای که باقی مانده... به همین چند نفس ایمان دارم پدر

 

راه نشانم بده ، من بسیار آشفته ام 

 

 


کلمات کلیدی: درد ،کلمات کلیدی: سیب کوچک ،کلمات کلیدی: بازگشت ،کلمات کلیدی: انتظار
 
خواب
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٧  

 

تو خواب مانده بودی.... چشمهایت را که باز میکنی، گیج و مبهوت، میمانی که کجا هستی؟ اینجا، ویرانه ای بیش نیست...

بوی خاک می آید، بوی درد، شعله هایی که زبانه میکشند در اطرافت... سیبهایی که میان شعله ها میسوزند و تو که خواب مانده بودی...

تو خواب مانده بودی و همه چیز آوار شده روی سرت... انگار سخت ترین زلزله ها آمده باشد و تو خواب مانده باشی و آنقدر عمیق به خواب رفته باشی که حتی ریزش آوارها بیدارت نکرده باشد!

تو فراموش کرده ای خودت را! چشم که باز میکنی، میبینی همه چیز را ظلمت و تاریکی در خود جای داده... چشم که باز میکنی، باورت نمیشود این توئی و این باغ سیب توست !

تو درد کشیده ای... کسی بی اجازه به باغت آمده و تو را از مالک باغت دور کرده و دروازه های باغ را بسته و بعد.... آتش کشیده به تمام بودنت.... و تو در خواب درد کشیده ای! تو آنقدر فریاد زده ای آنقدر اشک ریخته ای که دیگر نفسی نمانده برایت....

تو خشمگینی، آنقدر که اصلا نمیدانی دلت میخواهد چه کار کنی! چشم که باز میکنی، خودت را نمیشناسی و این اوج درد است... تو را از خودت دزدیده اند...

تو دلتنگی... دلت هوای مالک باغ سیبت را کرده و نمیدانی چطور از این زندانی که اسیرش شده ای نجات پیدا کنی و برسی به آن نیم نگاه روشن... اصلا باورت نمیشود که روزی در هوای آن لبخندها نفس میکشیدی...

تو داشتی میان آوارها جان میدادی، بی آنکه بدانی، روحت داشت از بدنت جدا میشد و تهی میشدی از نور...

اما...

اما رها نشده بودی... داشتی میان گریه هایت جان میدادی که صدایی تاریکی باغت را شکافت و نور ریخت در ظلمتت! تو خواب مانده بودی و صدایی عاشق و مهربان کنار پیکر بی جانت قرآن میخواند ...

و تو با زمزمه عشق بیدار شدی... چشمهایی صادق و مهربان و صمیمی در چشم جانت نگاه کرد و بازگشتی...

یادت آمد که مالک باغ سیبت هرگز تنهایت نخواهد گذاشت، یادت آمد که مهربانی او از جنس مهربانی های این زمانه نیست، یادت آمد که او مولای آفتاب و نور و روشنی است...

و تو در نوازش نگاه مهربان فرشته ات زنده شدی!!

فرشته ای که دستان مهربان مولایت به زندگیت هدیه کرده ... فرشته ای که آیه های نور و امید و روشنی را از نو برای قلبت خواند ، زخمهای عمیقت را مرهم گذاشت و بی تابیت را آرام بخشید...

اما تو هنوز  میان ظلمت و نور معلقی! میان خواب و بیداری، میان رسیدن و ماندن...

گاهی آنقدر دور میشوی که ترس برای همیشه گم شدن، از پا درت می آورد و گاهی دلت آنقدر نزدیک میشود که صدای نجوای شکوفه های تازه باغ سیبت را میشنوی

این روزها، نبض باغت دوباره میزند، صدای آشنای قدمهایی جان میدهد به تن مرده باغ. عطر عجیب آن نوازشها دوباره در جانت میپیچد، خستگی که میخواهد خیمه بزند تو پناه میبری و به دستان مهر کسی می آویزی که تمام سیبهایت از همان کودکی به نام او بوده اند...

صدایش که میزنی، انگار همه آرامش دنیا میریزد در تو، انگار خنکای نسیم و نم نم باران و عطر خیس خاک در هم میشوند و زخمهایت را یکی یکی شفا میبخشند...

تو تنها نمانده ای باغبان

کسی همیشه مراقب توست... کسی همیشه بدیهایت را میبخشد، کسی همیشه منتظر است تا فانوسی در دلت بیاویزد

باید صدایش کنی ...

 

 

 

 


کلمات کلیدی: خواب ،کلمات کلیدی: ویرانه ،کلمات کلیدی: فرشته ،کلمات کلیدی: بازگشت
 
جاری
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٥  

 

جاری می‌شوی، مثل قطرهای باران که روی پنجره دنبال هم راه می‌افتند و خط میکشند روی نگاه آنسوی خیابان

جاری می‌شوی در من، مثل باد که جاری میشود در گیسوان به هم تنیده درختان و به سماع میکشاندشان

همیشه وقتی انتظارش را ندارم در من جاری میشوی... و من آغاز میشوم انگار با صدای تو که در من میپیچد ، با نوازش نگاه روشنت که سبد سبد شکوفه میریزد در من و با نوید دستانی که مرهم میگذارند بر زخمهای دلم...

شنیده‌ای که این روزها کمی ناخوشم شاید... دیده‌ای دخترت نمی‌خندد مثل همیشه‌ها، چشمهایش برق نمی‌زند دیگر ،صبوری را از یاد برده و بی‌قراری میکند مدام...

فهمیده‌ای که باز کم شده‌ای در روزگارم و من نمی‌توانم بی تو نفس بکشم حتی، چه برسد به اینکه بخندم و شادی کنم

اشکهایم هی آماده ریختنند و چشمهایم هی خیس می‌شوند و دلم یک جور بدی که انگار مریض شده‌باشد بی‌رمق افتاده یک گوشه... دیشب دیدم صدایت می‌زند و فهمیدم دیگر طاقت دوری ندارد بیش از این...

جاری شده‌ای تا آرامم کنی، تا همان دستانی باشی که خاک درد را میتکانند از تن احساس من، تا بنشینی زیر سایه درختان سیبم و برایم از خورشید و رنگین‌کمان و مهربانی بگویی

جاری شده‌ای تا صبوری یادم بدهی، تا بدانم تنهایم نخواهی گذاشت و مثل قدیمترها دستم را در دستانت گرفته‌ای و نمی‌گذاری هیچ چیز دنیای رنگین دخترک سیب نشینت را تیره کند

و من تشنه این جاری شدنم...

آرام لحظه هایم

در من قطره قطره ببار

 


کلمات کلیدی: جاری ،کلمات کلیدی: معجـزه ،کلمات کلیدی: درد ،کلمات کلیدی: خاموشی
 
جاری
ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٤  

 

جاری می‌شوی، مثل قطرهای باران که روی پنجره دنبال هم راه می‌افتند و خط میکشند روی نگاه آنسوی خیابان

جاری می‌شوی در من، مثل باد که جاری میشود در گیسوان به هم تنیده درختان و به سماع میکشاندشان

همیشه وقتی انتظارش را ندارم در من جاری میشوی... و من آغاز میشوم انگار با صدای تو که در من میپیچد ، با نوازش نگاه روشنت که سبد سبد شکوفه میریزد در من و با نوید دستانی که مرهم میگذارند بر زخمهای دلم...

شنیده‌ای که این روزها کمی ناخوشم شاید... دیده‌ای دخترت نمی‌خندد مثل همیشه‌ها، چشمهایش برق نمی‌زند دیگر ،صبوری را از یاد برده و بی‌قراری میکند مدام...

فهمیده‌ای که باز کم شده‌ای در روزگارم و من نمی‌توانم بی تو نفس بکشم حتی، چه برسد به اینکه بخندم و شادی کنم

اشکهایم هی آماده ریختنند و چشمهایم هی خیس می‌شوند و دلم یک جور بدی که انگار مریض شده‌باشد بی‌رمق افتاده یک گوشه... دیشب دیدم صدایت می‌زند و فهمیدم دیگر طاقت دوری ندارد بیش از این...

جاری شده‌ای تا آرامم کنی، تا همان دستانی باشی که خاک درد را میتکانند از تن احساس من، تا بنشینی زیر سایه درختان سیبم و برایم از خورشید و رنگین‌کمان و مهربانی بگویی

جاری شده‌ای تا صبوری یادم بدهی، تا بدانم تنهایم نخواهی گذاشت و مثل قدیمترها دستم را در دستانت گرفته‌ای و نمی‌گذاری هیچ چیز دنیای رنگین دخترک سیب نشینت را تیره کند

تا بدانم کسی هست که همواره دستان مهربانش پناه من است

و من مدتهاست تشنه این جاری شدن هستم....

 

 

 


کلمات کلیدی: جاری ،کلمات کلیدی: انتظار ،کلمات کلیدی: خنده ،کلمات کلیدی: صبوری
 
تسلیت....
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٦  

 

 

زیبای تا همواره خوب من

سیب کوچکم را که گونه اش گل انداخته برایت آورده‌ام.. سر سلامتی.... چه بگویم؟

شب عجیبی است امشب... غم آمیخته با شادی و زبان دلم بسته شده انگار

آمدم بگویم این شکوفه های صورتی سیب، این بوی بهار و تازگی، این سیب تازه که نشسته بر شاخه دلم، و حتی همین نفسی که گاه و بیگاه به یاد تو میپیچد در جانم؛ وامدار لبخند و نگاه توست...

آمدم بگویم فراموشم نمی شود که اگر نام تو جاری میشود در لحظه هایم، از برکت دعا و عنایت خود توست وگرنه، بی‌قدری این باغ خاک گرفته غریب را که خودم بهتر از هرکسی می دانم...

مهربان همیشه صبور من

سیب تنهای کوچکم نذر شما....

تسلیت عمیق این باغبان کوچک را میپذیرید؟

 


کلمات کلیدی: تسلیت ،کلمات کلیدی: اشک ،کلمات کلیدی: سیب کوچک ،کلمات کلیدی: درد
 
دلتنگی
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢  

 

دلتنگی‌های من گاهی جنس اشک می‌شود، گاهی جنس بغض، گاهی جنس سکوتهای طولانی‌ای که در لحظه‌های بدون هق‌هق کش می‌آید...

گاهی در شلوغی‌ خیابان‌ها صدایت می‌کنم، در همهمه راهروهای دانشکده، در صف طولانی تاکسی، در سنگینی عصرهای خسته و بنفش رنگ، در نفس کشیدن های بی امان میان شاخه های ترد و لطیف نرگس...

صدایت می‌کنم و منتظر می‌مانم تا عطر حضورت بپیچد در باغ سیب.

 

سیبهای خاک گرفته و کدرم را چیده ام رو‌به‌رویت... سیب که بی نگاه تو شفاف نمیشود، درختها که بی نگاه تو شکوفه نمی کنند و بار نمی دهند، بهار که تا تو صدایش نکنی، قدم نمی گذارد به این ویرانه سوخته .

آشفته می نویسم...

دلتنگم و تردید شعله میکشد در جانم... دلتنگم و راه انگار گم شده باز، دلتنگم و تورا کم دارم ... خیلی خیلی خیلی زیاد تورا کم دارم... دلگرمی های تو را کم دارم... نوازشهای پدرانه ات، محبتها و اخم و توبیخ هایت را حتی...

میدانی، آن تنفس رها را کم دارم... آن نفس هایی که نام تورا تکرار میکرد... آن صبح و ظهر و عصر و شب و نیمه شبی که در بهانه با تو بودن و از تو گفتن گم میشد...

لبخند تو را ... بله، همان لبخندی که تمام شادی های عالم را میریخت توی قلبم... من با تو نفس ها کشیده‌ام و یادم نمی‌رود عطر در آن لحظه ها زیستن را...

نشسته ام این گوشه باغ، تنها، لرزان، خسته و ... امیدوار!

اگر گذارت به این حوالی افتاد، یک نیم نگاه روشن بینداز و بگذار دوباره سبز شوم...

یک مرهم برای زخم عمیق دلتنگی ام جور کن...

دستان دعایت را بی اندازه محتاجم زیبای من


کلمات کلیدی: دلتنگی ،کلمات کلیدی: مرهم ،کلمات کلیدی: اشک ،کلمات کلیدی: سیب
 
دلتنگی های بی امان
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٦  

 

دلتنگی درد عجیبی است

می دانی، آدم دلتنگ تپیدنهای دلش بشود، دلتنگ آفتاب دستهای تو بر سیبهای خاک گرفته، دلتنگ نوازش نگاه تو که لبخندی نجیب همراهش شده، دلتنگ ....

چه می دانم، دلتنگ حضور لحظه لحظه تو...

خواستم بگویم خاموشی قلمم نشانه خاموشی دلم نیست.... فریادت می زند این روزها

می شنوی؟؟؟

 

 


کلمات کلیدی: دلتنگی ،کلمات کلیدی: حضور ،کلمات کلیدی: تنهایی ،کلمات کلیدی: خاموشی
 
.............................
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۳  

 

میان مجلس روضه شما نشسته ام، هی دور و برم را نگاه می کنم و باورم نمی شود که اینجا باشم! یعنی هی از خودم می پرسم که :"آخه آشغال، کی تو رو راه داده اینجا ؟؟؟؟" و بعد هی سرم را پایین تر می اندازم، چادر را بیشتر می کشم توی صورتم، خودم را جمع تر میکنم و گوشه ای در خود خودم فرو می روم...

دعای فرج  که زمزمه می‌شود، من شروع می کنم به باریدن... بی‌وقفه، انگار که بعد از مدتها تشنگی و سرگردانی رسیده باشی به چشمه‌ای و نتوانسته باشی این عطش را بیش از این تاب بیاوری و خودت را انداخته باشی میان آب....

"السلام علیک یا اباعبدالله" .... و آتشی که می‌افتد در جان من.... خجالت می‌کشم از اینکه من را باز هم راه داده‌ای، خجالت می‌کشم از بودنم در اینجا و هی دیوانه وار می‌بارم.... آرام توی دلم صدایت می‌کنم، می‌پرسم چرا تحمل می‌کنی من را؟ چرا یکی نمی‌زنی توی گوشم و بیرونم نمی‌اندازی از در خانه ات؟ چرا اینقدر صبوری می‌کنی با من؟؟؟؟؟ و هق هق گریه ام که خاموش و بی‌صدا به بارشهایی رگبار مانند می‌انجامد....

بهت‌زده به اشکهایم که چکه‌چکه روی مناجات‌ الشاکین میریزند نگاه می‌کنم... چرا به من اجازه داده‌ای ببارم؟ این اشکها که می‌گویند این ‌همه قیمت دارند، می‌گویند راه نجات هستند، می‌گویند چراغانی می‌کنند هر ظلمتی را، چرا، چرا اینگونه سخاوتمندانه به چشمان بی‌لیاقت من راه می‌یابند؟؟؟ من، من لیاقت اشک برای‌ تو را ندارم ...

 

بعد یادم می‌افتد که همسایه‌ای، که نمی‌دانم از کدام گوشه بهشت خدا آمده بود به میهمانی باغ سیب ، دست به دعا شده بوده برای بیقراری و عجز و اضطرار این باغبان خسته، یادم می آید که دعاهای کمیل حرم امام رئوف و مهربانم را هم، با سخاوت به دعا برای من رو سیاه نشسته و یادم می آید که او اشک ریخته برای این همه ظلمت من، یادم می افتد که اگر من دیگر آبرویی ندارم،دعای دیگران هنوز هم ..... بعد انگار فانوسکی کور سو بزند در دلم، انگار زانوی های لرزانم توانایی پیدا کنند برای ایستادن، انگار صدای تو را شنیده باشم بعد از این همه سکوت و تنهایی.... جانی تازه می دمد در من... حس می کنم کمی، فقط کمی سبک شده ام.....

بعد به تو فکر می‌کنم و سیاه عزا بر قامت بلندت.... به اشکهایت فکر می کنم که قطره قطره بر گونه های مبارکت می‌لغزد، به دستهایت فکر می‌کنم که به قنوتی شیرین بلند شده‌اند، به شکوه ایستادنت فکر می‌کنم، به طنین آرامش بخشی که صدایت باید داشته باشد، به نوازش نگاهت....

و بعد به دلتنگی های خودم....

و حس می کنم نفسم دیگر بالا نمی‌آید.... سرم گیج می رود...

 

 نفس برمی‌گردد، و من باز می بارم.....

 

 


کلمات کلیدی: روضه ،کلمات کلیدی: اشک ،کلمات کلیدی: دعا ،کلمات کلیدی: فانوس