ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/۱  

سلام!

سيستم پرشين بلاگ يه کم خراب شده! پستم رو پاک کردم اما کماکان نشونش می ده!


 
تا مرز جنون
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/٢۳  

کلماتم را در جوی سحر می شويم
لحظه هايم را در روشنی باران ها
تا برای تو شعری بسرايم روشن
تا که بی دغدغه بی ابهام
سخنانم را
در حضور باد
اين سالک دشت و هامون
با تو بی پرده بگويم
که تو را


دوست می دارم 

           تا مرز جنون

م.سرشک- محمدرضا شفيعی کدکنی
         


 
تا ديار سوگواری
ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۱۱  

سلام مالک همه سيبهای قلبم!

امشب اومدم تا از همه سيبهام (سيبهات) حرف بزنم. اومدم تا بگم غبار غم نشسته روشون. غبار گناه....

امشب که شب اول ماه محرمه اومدم تا کمک بگيرم .اومدم تا از تو بخوام يه کم هم منو تحويل بگيری. بابا   خوب منم گناه دارم!! مگه من دل ندارم؟ 

دلم می لرزه    اما نميشکنه. دلم برای تو تنگه؛برای جمعه ها و ندبه ها ؛برای روزايی که فقط با ياد تو شروع می شد. برای لحظه هايی که تو دلم فرياد ميزدم: بابا! کمکم کن............ ؛ برای اون حا ل و هواهای آبی و طلايی و سفيد؛ برای اون لحظه های سرشار از عطر نرگس و ياس و سيب!

دلم تنگه اما .......... نميشکنه تا اشکهام جاری بشه و حصار تلخ غصه سينم رو رها کنه. نمی دونم چه قدر گناه روش سنگينی ميکنه ؟ نمی دونم از دسته محرم کاری بر می آد؟ نمی دونم اشک هام ياری می کنن تا روحم دوباره پاک و صاف بشه؟

امشب اومدم تمنا کنم برای من هم دعا کنی و بخوای قلبم دوباره شفاف بشه. بخوای مثل قديما دوباره بيام در خونت.هر روز عهد ببندم ؛ تا ديار ياس برم ؛جمعه ها ندبه بارون بشم و هر لحظه با ياد تو استوار!

می خوام سيب های دلم رو برات بشورم و برق بندازم. کمکم ميکنی؟


 
 
ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱۱/۸  

سلام

امتحانا تموم شد!  راحت شدم! هيچ كدوم رو نمی افتم. نمی خوام برم و نمره هام رو ببينم. می خوام اين يه هفته خوش باشم. برم سراغ نقاشی و كتاب و كامپيوتر و فيلم و .... هر چی دوست دارم!

۲ ساله دارم دنبال فيلم آنی شرلی می گردم! ولی پيداش نكردم نمی دونم از كجا گير بيارم؟  شما می دونين؟