شب عاشقی....
ساعت ۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱/۱٩  

پر از آسمان مي شوم ، تاج مهتاب بر سر ميگذارم و به استقبال قدمهايت مي آيم تا تو را در دلم مهمان كنم.

بامن از سپيده مي گويي از اميد و از شكوفه هاي درختان سيب.......

 

امشب جشن مي گيريم! امشب تمام شكوفه ها و درختان و ستاره ها و سيبها و مهرباني ها را جمع ميكنيم ، همه احساس دنيا را جمع مي كنيم تا تو را نظاره كنند كه چه با شكوه بر سرير عشق تكيه مي زني.

پدرم، امامم ، مولايم....

امشب دلم مي خواهد تمام سيبهاي دنيا را در قلبم جمع كنم و به تو هديه دهم.دلم مي خواهد تمام شعر هاي عاشقانه تاريخ را برايت بخوانم ، تمام دلم را تمام احساسم را تمام هستي ام را به تو هديه دهم و در عوض يك خوشه لبخند بچينم!

*

سفر سلامت مسافر.... كوله بار تاريخ بر دوش توست ، نجيبانه از ميان كوچه هاي خلوت شهر ميگذري و سبد سبد محبت و دعا بر جاي ميگذاري!

بهترين پدر دنيا............  

 

 

 

عاشقانه دوستت دارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(امشب خيلي حالم خوب نيست.ميدونم كه قشنگ ننوشتم اما مي خواستم بدوني كه خيلي دوستت دارم و امشب برام خيلي عزيزه. خواهش ميكنم دعام كن ....)

 

 

 

 


 
 
ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱/٩  

 

حادثه ای در شرف وقوع است

صدای قدمهايش را ميشنوم