فصل تو
ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢٦  

  

لحظه هاي سخت تنها ماندنم

با تو يك دنيا قشنگي مي شود

با تو حتي خوابهاي تلخ من

يك بغل روياي رنگي مي شود

 

هيچ مي داني دلم اين روزها

بي تو دائم بي قراري مي كند؟

عصر بغض آلود و خيس جمعه ها

در فراقت سخت زاري مي كند؟

 

نامه هاي هر شبم را خوانده اي؟

نامه اي از لحظه هاي انتظار

از ميان كوچه هاي تنگ دل

نامه اي از باغ سيب بي بهار

 

آسمان هم باز باريدن گرفت

مي نوازد چنگ باران را خدا

بوي خوب خاك و عطر ياد تو

مي كشد تا شهر رويايت مرا  

 

كاش در اين لحظه هاي تلخ درد

شانه هايت تكيه گاه گريه بود

كاش لبخند قشنگت از دلم

غصه هاي كهنه اش را مي ربود!

 

چشمهاي خيس من در يك اميد

قلب من در آرزوي وصل توست

سوخت باغ هستي ام در اين خزان

خوب مي دانم بهاران فصل توست!  

 


 
از زلال نام تو
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱۸  

يك جرعه سيب كافي بود تا براي هميشه عاشق شوم!

يك بيت نگاه،

يك مصرع لبخند

به اندازه يك سر انگشت، صداي قدمهاي پر صلابتت در كوچه هاي قلبم

و براي ثانيه اي

تنفس عطر حضورت در ويرانه هاي دلم

همين ها براي تمام لحظاتم كافي بود

تا پر شوند از تپش هاي عاشقانه و تا ابد تنها از تو بخوانند

امير سرزمين دلم،

 امير بخش آسماني نشين و زميني نشين قلبم

مولايم

  تو  باغي  از سيب به من بخشيدي

ديواني از نگاه و لبخند و جذبه

دنيايي از نواي بي همتاي عبور هاي شبانه ات از كوچه هاي خلوت وجودم

و

هزار هزار سال، عطر سرمست كننده حضور

و مريم

 این تپش های فیروزه ای عاشقانه را

همواره مدیون مهرباني توست

 يا علي (علیک السلام)

 ----------------------------------------------

پ.ن:

پدرم؛ مالک باغ سیب؛

یا اباصالح المهدی

عید غدیر بر شما و تمام محبان و رهروان راهتان مبارک

سرخ ترین سیب های دلم

تقدیم شما