باور
ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٤  

سلام!

باورت می شود؟ باورت می شود من... ؟باورت می شود اين همه احساس يکدفعه سرازير شوند توی دلم و من درمانده‌‌   بنشينم و نگاه کنم و هيچ نگويم؟ باورت می شود از ترس هجوم احساس به تو پناه بياورم؟ باورت می شود؟

باورم بشود؟ يعنی باورم بشود به آرزويم نزديک ميشوم؟ باورم بشود نجواهای شبانه ام بی پاسخ نمی ماند؟ باورم بشود که روزی .......  باورم بشود يا همين طور ميان زمين و آسمان بمانم؟ دل خوش به يک نشانه و هراسان از هزاران ناديده و نا شنيده پنهان در پس فردا ها....

باران می بارد پدر زيبای پر از باران و آسمان و مهر من! باران می بارد و صدای ابرها و آسمان در دلم می پيچد! می دانی از آخرين سيبی که برايت چيدم چه قدر می گذرد؟ انگار يک عمر...   انگار دخترکی که سيبهای تازه دلش را هر روز برای تو ميچيد با من  هزاران سال فاصله دارد! انگار سيبهای سرخ ديروز با سيبهای سرخ امروز به اندازه يک دنيا واژه فرق دارند!

اما من هر جا که بروم و هرچه قدر هم سيب بچينم و هرچه قدر هم رنگهای تازه ببينم و هرچه قدر هم گم بشوم ميان هجوم ناشناس احساس ؛ باز هم عاشق تو می مانم! باز هم سيبها را از شاخه های زخمی دلم برای تو می چينم و هزاران ترانه ؛ هزاران اميد؛هزاران سلام تازه را همراهشان تا دل هميشه مهربان تو می فرستم....

اينقدر آشفته ام که چيزی برای گفتن نماند! خودت می دانی چه قدر محتاج دعايت هستم؛ پس فراموشم نکن...................................................