مهمانی
ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۳٠  

سلام

يك جرعه سيب مهمان من مي شوي امشب؟ يك خوشه لبخند برايم ميچيني ؟ يك سبد نگاه مهمانم ميكني؟

 يك دريا حرف نگفته دارم كه تو با يك نگاه بخواني، يك آسمان هم واژه ، كه تو با يك اشاره كتابشان كني!

يك دل درمانده تنهاي عاشق هم هست، اينجا، همين حوالي ، روي همان شاخه لرزان كوچك كه با شهامت راهي به سوي آسمان ميجويد.... 

نمي شود يك نگاه خريداري به همان سيب سرخ شاخه لرزان بيندازي ؟ فقط براي دلخوشي من، همين! و گرنه خودم كه مي دانم كلاف نخ بهاي يوسف نيست!!!!!

 

 امشب دوباره بي تابي امان دلم را بريده... چه چيزها كه بر سر دلم نيامده در اين مدت! چه چيزها كه چشمان دلم نديده....

 تو ميداني.... ( يعني همه 14 ستاره آسمان زندگي ام مي دانند!) كه چه كشيدم و چه ها ديدم و چگونه يآس گريبانم را گرفت و تا يك قدمي نيستي كشاند و چگونه دستانت پناه داد به تنهايي دستانم و چگونه از آن كوير به لب ساحل رساندم و تشنگي ام را فرونشاند....

تو مي داني مونس من، مهربانم، پدرم، مولايم....

 و انگار دوباره بخواهي زلال تر شوم، بخواهي تيرگي هاي وجودم كم رنگ شوند بخواهي دستانم را محكم تر از هميشه بفشاري، انگار بخواهي به يك جرعه ... نه... به يك دريا عطشم را فرو بنشاني.... مهمانم كرده اي در بهشت!!!

باورم بشود؟ دوباره همان صحن هاي سرشار از حضور تو ، دوباره همان گنبد طلايي و ماهي كه با غرور در قاب ديدگانم خودش را كنار طلايي گنبد جاي ميدهد؟ دوباره همان التهاب.... همان باران هاي شفا بخش روي گونه ها، همان .....باورم بشود كه دوباره قدم ميگذارم در جايي كه من گم ميشود؟ 

 

دارم از شادي ميميرم!!!! چند نفس تا يكشنبه باقي است؟

 دل خوش كرده ام! اين را مي گويم تا بداني كه من به همين چند نشانه زيباي كوچك اين ايام، به همان چند كلمه ساده، به همان نمازها و نذر ها، به همان دعا هاي خيس اشك، به همان سپيده هاي مه آلود ، دل خوش كرده ام!

نكند سراب باشد اين همه اميد؟ نه.... تو مرا بيهوده نمي خواني! مگر نه؟

من دل بسته ام به آن ضريح و اين خوشه هاي مهر....

امشب مهمان دلم باش پدر، يك جرعه زلال سيب مهمان دل من باش

 صميمانه ترين سپاس ها و سلامهايم تقديم زيبايي حضورت

 


 
عاشقي
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٤/۱  

 

چه قدر دورم انگار... از خودم و از تو... حتی تو که در هر لحظه با منی... حتی تو که با جمعه و ندبه و اشک و انتظار همدمی.. حتی تو که تنها بهانه ای .... چه قدر دورم از تو  و از بهانه هاي كوچك از تو گفتن و از نجواهاي شبانه از تو خواندن و از تمام خوبي ها!!!!

چه قدر دورم! بگذار بنويسم تا همه بدانند چه دختري داري تو! بگذار همه بدانند چه ناسپاس ، چه بي قدر، چه گم كرده راهي خود را از تبار تو مي داند و تو را پدر مي خواند و قدر نمي نشناسد اين همه لطف و مرحمت را....

 

بگذار بگويم كه به اندازه هيچ هم خوب نيستم  و سيبهايم هم هيچ نمي ارزند در بازاري كه هزاران دل پاك و شفاف و هزاران سيب تازه و سرخ و بلورين بهاي لبخند تو نيست!!!!!!

بگذار بگويم كه چه قدر روي دلم سنگيني مي كند غم دوري و انگار خودم هم نمي دانم دردم چيست و هي گم مي كنم راه را و بي راهه مي جويم و هي دستهاي مهربان تو فانوس به دستم مي دهد و راه نشانم ميدهد و باز.....

 

كاش مرا ميبردي! با خودت، به هركجا كه ميرفتي... كاش براي يك لحظه هم كه شده، ميگذاشتي نگاهت كنم، چشمانت را كه اين همه ، لحظه به لحظه، در خيالم كشيده ام، در قاب بي مقدار ديده ام جاوداني كنم تا راه هرگز گم نشود و فانوس كورسو نزند!!!!!

ميبيني چه بي پروا راز دل مي گويم ؟ ميبيني دل ديوانه ام چه چيزها كه نمي خواهد؟ ميبيني پدر؟ 

 من كجا و قدمهاي تو كجا؟ من كجا و لبخند تو؟ نگاه تو؟ من كجا و آرزوي ديدار؟ من كجا و ..... وصال؟ 

نه؟.....

 سيبهايم را به تو سپردم!

 

ميداني ، امشب آمده بودم تا باز هم از هجوم احساس براي بگويم و شكايت كنم از اينكه پاسخ نميگويي اين همه سرگشتگي را و اين همه اشك و دعا و تمنا را...

اما، سري به باغ همسايه ها زدم و آنقدر ... آنقدر عطر باغهاشان و خلوص عشقشان و شكيبايي دلهاشان و پايداري عهدشان ، مبهوتم كرد كه... از خودم بدم آمد!

وقتي تو پنج شنبه هايي اينچنين باراني داري و دلهايي اينچنين عاشق كه فقط تو را مي جويند و از تو ميگويند، ديگر چه كارت با من كه در كوله بارم فقط سيبهايي از جنس دلم دارم كه گاهي غبار راه رويشان مينشيند و گاه زردند و كدر؟

"كه در خيلت به از ما كم نباشد!!!!!"

 با اين همه ، من آنقدر عاشقي و ديوانگي ميكنم تا دوستم بداري، و آنقدر مي آيم و در خانه ات مي كوبم تا پاسخ گويي و دلم را به هيچ هم كه شده، خريدار شوي!!!!

 

آنقدر دوستت دارم كه ........ خودت بهتر مي داني!!!!