تولدت مبارك پدر
ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٢  

سلام

تو از كجا آمدي مهربان؟ از كدام چشمه سار ، از كدام بهشت، از كدام باغ سيب؟ 

 نگاهت از جنس چيست؟ ببين، با يك اشاره چشمانت دگرگون ميشوم

 لبخندت را از كجا آورده اي؟ نگاه كن پدر، همه گلها مي خواهند با شكفتنشان لبخندت را به تقليدي ناشيانه بنشينند

عطر نفست را ..... حس مي كنم... در بوي باران ، در عطر جنگل ، در نفس چمنزار.....

سلام زيباي بي همتا! تو از كدام طلوع آمدي؟

 نه! بهتر است بگويم ، من از كدام كوير تشنه آمدم! "من از كجا سر راه تو آمدم ناگاه؟ چه كرد با دل من آن نگاه شيرين؟ آه..."

 من كه بودم كه تو در بزم خويش جايم دادي؟ اصلا من كجا لياقت اين همه مهر و عنايت و لطف را داشتم؟ من، من بي مقدار كوچك بي ارزش!!!!!!!

 تو چه كردي با من؟

         همراه شدي! مونس شدي، رفيق و همراز و تكيه گاه ، آشناي همه اشكها و شادي هايم!  مرا از قعر پستي و نيستي و فراموشي و غفلت، به كجا كشاندي؟ بگو، حتي شد كه براي لحظه اي دعاي خيرت را از من دريغ كني؟ شد مرا فروگذاري، حتي به قدر يك نفس؟ شد تنها رهايم كني؟

من چه؟ چه كردم؟ فراموشي، بي وفايي، بي مهري.... به وقت حاجت و اضطرار در خانه ات بودم و بعد هم.... دوباره همان روزگار بي رنگ هميشگي.

بعد .... تو دوباره مي آمدي،  سبد خالي ام را پر از سيب مي كردي و مي خواندي مرا به خانه ات، اميدم مي دادي ، دعايم مي كردي ....(همان طور كه با تمام شيعيانت اينگونه بوده اي)

 اما يك شب، نفهميدم چه شد ، نفهميدم چگونه اما ، فانوست تمام راهم را روشن كرد، ديگر فانوست در دستم نبود، در دلم بود! آنوقت بود كه فهميدم، چه قدر دوستت دارم و چه قدر همه بودنم را مديون تو ام!   

 تو مرا بردي به سر چشمه.... سيرابم كري و يادم دادي سيبهاي خاك گرفته دلم را چگونه بشويم! خوب به ياد دارم، محرم بود....

 من با فانوس عشق تو در دلم، به سر چشمه رسيدم و شروع كردم به شستن سيبها!

سيبها شفاف مي شدند و من سبك، رها، آرام..... و تو لبخند مي زدي به بازي هاي كودكانه قلبم با رقص سيبها در آب.....

 امروز، كه روز تولد توست، ماهها از آن شب عجيب مي گذرد و من باغي از سيبهاي تازه دارم ، سيبهايي كه در خانه تو نهالش را هديه گرفتم و باغي كه با مهر تو ساختم و آبش دادم...  مريم امروز با مريم قبل از آن شب و حتي ديروز فرق دارد، همين گريه و ناله ها، همين حاجت سمج قديمي، مرا مقيم كوي كرد!

 مي دانم حتي در پاسخ ندادن هايت هم يك دنيا مهرباني هست! مي دانم كه مي خواهي بيشتر از اينها اسير اين كمند شوم! مي دانم مي خواهي بيشتر از اينها بياموزم و بسوزم، مي خواهي كه اتنظار را ياد بگيرم، مي خواهي شفاف شفاف شوم.....

 خداي من ببين! ببين چگونه زير و رو شدم!

 به خاطر همه چيز متشكرم! به من كمك كن تا بياموزم كه تو را و فقط تو را بخواهم و جز روزگار طلايي ظهور تو، هيچ چيز از خدا نخواهم!

 به من كمك كن تا بياموزم تو را براي خودت دوست بدارم نه براي پاسخ گويي به حاجت هاي كوچك و حقير خودم! به من بياموز كه دعا براي با تو بودن و فرج كليد طلايي تمام قفل هاي باز نشدني زندگي من است...

به من بياموز كه قدر تو را بدانم.....

و هرگز مهرت را از من نگير

بي اندازه دوستت دارم پدر    تولدت مبارك!

:P.Sببخشيد كه دير تو باغم گذاشتمش.... خودت خوب مي داني چرا!