نام تو
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٧/۱۱  

یا اميرالمومنين(علیه السلام)......

اين روزها انگار فقط با تو آغاز مي شود، اين روزها، بي آنكه بدانم چرا،بي آنكه بدانم كدام كمند ، كدام رشته، كدام رايحه از كدام باغ سيب، ميكشاندم و مستم مي كند و مي نشاندم بر در خانه ات ، با تو هستم و با تو لحظه به لحظه نفس ميكشم!
نمي دانم چه طور شد و چه طور آن عشق آشناي دوران كودكي ام به تو و مهرباني هاي سرشار از زيباييت، و جذبه اي كه گاهي در قلبم احساسش ميكردم، اينگونه بدل گشت به انس و الفتي كه مرا از من جدا كرد! 

نام تو انگار كليد همه قفلهاي دلم بود......

نام تو انگار همان معجزه اي بود كه سالها دنبالش مي گشتم، نام تو انگار همان عيدي، همان نگاه پدرانه ، همان جرعه سيراب كننده عطش ترديد، همان فانوس تا ابد روشني بود كه از پدر خواسته بودم و بيتابي مي كردم برايش! 


من پاسخم را گرفتم! حال ديگر از هيچ چيز نمي ترسم! فقط صبر ميكنم، صبر مي كنم تا روز موعود ( كه مي دانم نزديك تر از هميشه است)، حال ديگر هيچ چيز تكانم نميدهد چون نام تو را مي دانم! ديگر هرگز نمي گذارم ترديد سيبهاي تازه ام را لك دار كند!
حال ديگر ياد گرفته ام كجا بروم، مي دانم كه تو و آخرين فرزندت ، همان پدر مهربان و آشناي خودم، مالك باغ سيب، همان كه بيشتر از تمام دنيا دوستش دارم، هرگز،هرگز رهايم نكرده ايد و نخواهيد كرد......

 سلام

 رمضان هم آمد و عطر سيب و سحر و آفتاب و اذان آورد!  يك حوض نقره اي زيبا براي شستن همه سيبهاي باغ!

 به دعاهايت و نگاه همواره مهربانت ايمان دارم پدر.....

 طاعات و عباداتت راهنماي راه تمام شيعيانت باد (براي قبولي عبادات ناقابل ما هم دعا كن!)

 با يك دنيا عشق و اميد 

مريم!