تا مرز جنون
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٧  

 

امشب زدم به سيم آخر، حرفهايم مثل باران سرازير ميشوند توي باغ سيب تو!

سلام برتو نازنين

سلام برتو آن هنگام كه مي نشيني

چه قدر دلم مي خواهد رو به رويت بنشينم و نگاهت را جرعه جرعه بنوشم

سلام بر تو آن هنگام كه مي ايستي

دلم مي لرزد از شكوه و جلال اين قامت، اين بلنداي بلند كه كائنات بسته اشاره چشمان اوست

سلام بر تو آنگاه كه دستانت به قنوت مينشينند

ديوانه ميشوم، ديوانه ... آتش ميگيرم انگار، پر ميزند دلم، مي سوزد در اين اشتياق كه بند بند اين انگشتان را ببوسد و بر ديده بگذارد

سلام بر تو در شامگاهان و هنگام پگاه...

شامگاهي اينچنين تلخ كه باد بوي غربت تو را مي آورد و فراق پدر بزرگوارت و سوز و اشك...

و صبحگاهي آنچنان شيرين ، كه  ولايت تو را جشن ميگيريم و تاج فخر بر سر عالم مي نهيم كه چنين خوب همواره خوبي مولايمان مي شود....

پدر

 

دلم دارد توي سينه ام غوغا ميكند، مي خواهد بشكافد تنگ بلور را و بيرون بپرد و برسد به دريا

دلم در حسرت با تو بودن دارد ديوانه ميشود

ماهي كوچك تو

باغبان باغ سيبت

دختر تنهاي غزلخوان تو

امشب

هواي سفر دارد

هواي بستن كوله بار و گام نهادن در جاده

هواي يك ديوانگي عاشقانه

امشب مي خواهم تا مزر جنون عاشق شوم

 

دوستت دارم

 

بسيار