سلام ماه تمامم
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱٠/۳٠  

سلام پدر، مولای نازنین زمان و زمانه و اعصار

سرتان سلامت...

حال و هوای این محرم مرا شما بهتر می دانید...

صبر کرده بودم شعر تمام شود و در باغ سیبم بیاورم اما دیدم دارد کم کم دیر میشود، نخواستم بنشینم و شعر بگویم، خواستم کلامی جاری شود و من همانها را که جاری شده اند اینجا نگاشته ام.

منتظر نگاه شما هستم تا بتوانم ادامه دهم... سیبم هنوز کال است! اما شما باز هم به دید خریداری نگاه کنید سیب کالم را... نگاه شما بهار را جاری می کند در تن سرد زمستان. واژه های حقیر من که دیگر ...

این هم شعر کوچک من... سیب کالی که هنوز مانده تا برسد

در لحظه لحظه های رویش این سیب گریسته ام.....

سلام ماه تمامم  فدای شال عزایت

فدای قطره اشکت، فدای حزن صدایت

سلام ماه تمامم که پشت پرده غیبت

نشسته ای و دل آسمان گرفته برایت

سلام ماه تمامم، دلم بریده از اینجا

گشوده مرغ دلم پر به جستجوی سرایت

خیال می کنم اکنون به مجلس تو نشستم

چه آتشی شده بر پا میان مرثیه هایت

دلت شکسته و اشکت ز گونه ها شده جاری

تمام واقعه انگار، زنده گشته برایت.....