مرهم
ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱۸  

 

برای این همه واژه زخمی

به دنبال مرهم می گردم

می شود با سرانگشت نگاهتان، این درد کشنده را پایان دهید؟

***

تازه فهمیده ام که قلبم بی تو بودن را تاب نمی آورد مولا، این واژه های زخمی، حاصل همان چند روز دوری از شماست... اینها همان واژه های زندانی ای هستند که مجالی نبود در نیایشهای شبانه ام برایتان بنویسمشان...

من به سیبهای باغم اعتقاد دارم، به دستان نیایش شما، به خوشه ای از همان لبخندهای آشنا و به آن دستان قدرتمندی که در اوج تاریکی به دادم رسید...

آخ که چه قدر دوباره در سایه امن تو بودن لذت بخش است... آخ که چه قدر دلم هوای یک جرعه سیب داشت با عطر نگاه تو

وای مولای نازنین من... عزیز دلم...

چه قدر  عاشق تو بودن شیرین است، و چه بی قدر است دلی که یک نفس با تو بودن را با چیز دیگری عوض کند.

 و چون بی قدر تر از آنم که عاشقم نام نهند، بگذار همین "رویای عاشق بودن" مرا غرق کند... غرق نور، شادی، رهایی....

یک دنیا ممنونم که نگذاشتی به اوج پوچی سقوط کنم

اینک دوباره همینجایم

کنار سیبهای دلم ، کنار نرگسستان تو و عطر نگاه و لبخندت...

بی اندازه دوستت دارم

تا همیشه مریم تو