چراغانی
ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٧  

تمام دلايلم در تو خلاصه مي شوند

و تمام جاده ها

به تو ختم

صبح و ظهر و عصر و شب و نيمه شبم

در حوالي با تو گفتن و از تو خواندن گم مي شوند

نگاهت در دلم مي خندد

آفتاب مي شود تمام بغض ها

و جاي قدمهايت مي نشيند در كوچه پس كوچه هاي بودنم

انگار،

اين قدمهاي توست كه در قلبم مي تپد

تو مي تواني

با يك نگاه

مرا از من بگيري

تو اميري

 

فرمان بده

 

تا به نام تو

تمام باغ را

سيب به سيب

چراغان كنم..........................