تسليت
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٤  

همه باغ را سیاه پوش کرده ام

اما

نگاهم به سرخی سیب هاست

دریغ....

سیبی که نتواند در ماتم نگاه تو سیاه بپوشد

سیب نیست!

 


 
...
ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱٧  

سلام

پست قبلم به طرز جالبی پاک شده!!!

مثل قضیه خانه هشتمه! (یه هو اومدم و دیدم وسط یه وبلاگ گروهی ام!!!)

در هر حال....

اونهایی که پست رو خوندن دیگه می دونن و اونهایی که نخوندن شرمنده!

در یک کلام کوچیک بگم که

شرمنده و رو سیاهم از اینکه نفهمیدم اینجا هرچی باشه باغ سیب کس دیگه اس و من فقط باغبونم...

اگه یه برگ کوچیک هم زرد بشه من مسئولم! اگه یه لک رو سیب بیفته کم کاری من بوده؛ و سیبها اگه کاغذی ان؛ دل منه که از خودش کم مایه گذاشته...

و شاید اصلا؛ همین من، من، من هاست که باعث می شه ، سیب، سیب نباشه!

برای همین، به عنوان یه باغبون خیلی کوچیک - بی نهایت کوچیک و ناچیز- فقط باید باغبونی ام رو بکنم و دلم رو به اشاره های چشم اون کسی بسپارم که نهالهای سیب رو تو قلبم کاشت!

یک پلک زدن غافل از آن ماه نباشیم

شاید که نگاهی کند آگاه نباشیم....

اینا رو مدیون شما هستم «آقا سید مهدی»!!!! مدیون شما و همه همسایه های عزیزی که دلشون باغ سیب و نرگسه! همه اونهایی که یادم آوردن بوته نرگس قلبم نیاز به بارون با تو بودن داره....

التماس دعا


 
دلتنگی
ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱  

دلم آنقدر تنگ شده

که گمش کرده ام

میان آسمان چشمان تو

مبادا بباری

که دلم

می میرد!