تولد
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٧  

زیباترینم

سلام

کجا رفتند کلمات من؟ کجایند واژه های زیبای دنیا؟

مولای بزرگوارم!

دلتنگی دختری در جشن تولد پدرش؛ وقتی که بی تابی نفس را تنگ کرده در سینه و تمنای یک جرعه نگاه دارد قلبش را پاره پاره میکند را در نگاههایم می بینی؟

من دلتنگم...

تولد توست... چندین ماه است که در تدارک جشنیم... گاهی بی آنکه بفهمیم چه می کنیم، گاهی بی آنکه بدانیم برای که ، گاهی غرق غرق در دنیا

پدر

دلم می خواهد تمام زنجیر ها را پاره کنم و مثل کودکی رها به سوی لبخند های عجیب تو که انگار همه حرفهای ناگفته دلت را می زند، بدوم... بدوم... رها و سبک و کودکانه...

دلم میخواهد که دلم دیگر هیچ چیزی نخواهد!

دیوانه ام... میان همه چیز و هیچ معلق...

تو نگفتی من اینهمه داد و فریاد زدم و شکایت کردم، قهر کردم، خط و نشان کشیدم، شرط گذاشتم؛ لابد دلم هوایت را کرده و این همه بی تو بودن را تاب نیاورده؟ خوب شاید داشتم خودم را برایت لوس میکردم، شاید دیوانه شده بودم، شاید دلتنگی امان دلم را بریده و به نفس نفس افتاده ام؟

دلم گرفته از این همه بت که ساخته ایم و دورش می گردیم، دلم از این همه رنگ ناخالص  خام گرفته ، دلم گرفته از این روزها و مردمش و  از خودم...

 نگفتی اگر سکوت کنی من میمیرم؟ اگر دیگر برایم سیب به سیب فانوس نگذاری و دستانم را نگیری و نرگسهایم را آب ندهی ، مریمت تمام می شود؟

چرا... و این همه محبت و صبر تو، در برابر بی عقلی های من، گاهی دیوانه ام میکند!!!! تو این همه خوبی و این همه تنها؟ تو این همه آفتابی و باران و سیب و شکوفه و  صبر و من این همه این همه این همه سرگردان و غافل؟

تو تا بی کران آبی و من تشنه و کویر زده و حیران؟

من کی یاد می گیرم از غیر ببرم و زنجیر پاره کنم و سیبیتان تو باشد دلم؛ بی هیچ بوته و علفی از دیگران؟

من کی مریم تو می شوم؟ کی به تو " نزدیک و نزدیک تر" می شوم؟کی می شوم همانی که  یک خوشه لبخند از  تو  هدیه میگیرد؟ کی سیبِ سیب می شوم؟

تو روز و شب منی

بی آنکه گاهی حتی بفهمم ،

در تمام افکار و شعر هایم

نوشته ها و خلوت هایم نشسته ای

بی آنکه بدانم از تو سرشارم

نه بی آنکه بدانم

بی آنکه قدر بدانم .....

تولدت مبارک....

 « ... با تو بی پرده بگویم که تو را

دوست می دارم

تا مرز جنون......»