نیم نگاه روشن
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۱  

یک نیم نگاه بینداز ساکن آفتاب من

یک نیم نگاه روشن

یک خوشه لبخند

یک شاخه دعا

همینها کافی است تا از این عمیق تاریکی و تنهایی

به روزنی از نور مهمان شوم....

دستی به سوی این قلب تپنده تنها ببر

مثل همان روزهای شیدایی

قلبم را میان انگشتانت بگیر

و آرامم کن

بگذار دوباره سبک و رها و شفاف

در رویای رنگین با تو بودن قدم بزنم

چشمان باغم به دستان دعای توست

تمام جوانه های کوچک دلم، داستان قدمهای استوار و دستان مهربان تو را می دانند

و نبض باغ، با صدای قدمهای تو  میان درختان میزند

 

در من قدم بزن....