نگار دلم تولدت مبارک
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٧  

 

زیبای من؛

خوشا ملامت تمام ملامت کنندگان دنیا

خوشا نگاه های از سر تحقیر تمام عالم

وقتی نگار دل من تویی

 

 

تولدت مبارک نازنین من

 

این شعر خیلی به دلم نشست

شاعرش هر کسی بوده، با نهایت خلوص ، حقیقت رو گفته!

 

این جشنها برای من آقا نمی شود

شب با چراغ عاریه فردا نمی شود

 خورشیدی و نگاه مرا میکنی سفبد

میخواستم ببینمت اما نمی شود

  یوسف! به شهر بی هنران وجه خویش را

عرضه مکن که هیچ تقاضا نمی شود

 اینجا همه منند، منِ بی خیالِ تو

اینجا کسی برای شما ما نمی شود

 آقا جسارت است ولی زودتر بیا

این کارها به صبر و مدارا نمی شود

 تاچند فرسخی خودم ایستاده ام

تامرز یأ س ،تا به عدم، تا...نمی شود

 

 

و عید تمام همسایه های عزیز باغ سیب هم مبارک!

 

خیلی التماس دعا

 


 
بی تو همش زمستونه
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٥  

می دانی درد من چیست؟

درد من دقیقا "تو"یی . خود "تو"!

درد من نه حاجتهایی است که هرگز روا نشده اند، نه آن گریه ها و ضجه هایی است که در خانه ات زده ام و نه آن قسم هایی که تو را دادم تا کمکم کنی و دست خالی برم نگردانی

درد من این است که اصلا طاقت دوری تو را ندارم. درد من این است که نمی توانم نیایم پیش تو ... درد من این است که دلم با هیچ چیز دیگری جز تو آرام نمی شود

حالا گیرم که من قول داده باشم به خودم که دیگر نیایم در خانه ات برای حاجتی تا دست خالی برگردم. گیرم بدانم که تو حاجت هرکس که در خانه ات را بزند، خیلی زود می دهی ولی این دختر کوچکت را یک جور عجیبی دوست داری ندیده بگیری! گیرم که اصلا من مدتها باشد با تو حرف نزده باشم و به خودم هم گفته باشم که "چه قدر خوب است که من دیگر اصلا به هیچ چیز فکر نمی کنم و چه قدر زندگی در آرامش و خوشی میگذرد"

گیرم همه اینها درست!

اما مگر میشود جلوی این اشکها را گرفت وقتی توی برنامه بچه ها، همین فیتیله های هنرمند، با نهایت زیبایی میخوانند "بی تو همش زمستونه بهار نداره سالَم، دوستت دارم همیشه، قشنگ ترین خیالم..." (و بشنوم که شعرش را یک بچه کوچک برای "تو" گفته!!)

ترانه تمام شود اما اشک ها اصلا خیال بند آمدن نداشته باشند....بعد هم دلم یک جور بدی بگیرد و اصلا هم سر باز شدن نداشته باشد!!

و تازه یادم بیفتد که هی دل غافل... جمعه شد ها! چند وقت است من با "تو" حرف نزده ام؟ چند وقت است سعی کرده ام اصلا به "تو" فکر نکنم؟ چند وقت است سعی کرده ام بیخیال شوم که "تو" خیال پر کردن دستان مرا نداری و خوب اگر کسی در این خانه دستانش پر نشود، هیچ جای دیگر هم پر نمیشود؟

بعد هی از خودم بپرسم که خوب حالا چرا این همه گرفته شدی و یک جوری داری اشک می ریزی که انگار این بغض ها 100 سال است توی دلت جمع شده اند و تازه همین الان مجالی پیدا کرده اند که سرزیر شوند توی صورتی اتاق؟

جوابش خیلی ساده تر از این حرفا بود. من دلم تو را می خواهد... همین!!!! حاجت و اینها هم بهانه بوده همه این سالها و من نمی دانستم.... من به همین ساعتها درد دل کردن با "تو" احتیاج دارم، به صدا کردن اسمت، به "رویای رنگی" نوازش های تو. من مثل همان "ماهی همیشه تشنه" شعر "فریدون مشیری"، تشنه تو ام. تشنه نوری که هر بار بعد از حرف زدن باتو سرازیر می شود توی وجودم. دلتنگی من برای هیچ حاجتی نیست... تمام قصه دلتنگی من تویی!

خود "تو"

چرا زودتر نفهمیده بودم؟

 


 
اشاره
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۸  

دلتنگ توام مولا

لحظه هایم عطر تو را کم دارند

نگاه تو را ، صدای نجواهایت، دعاهایت را

 

این روزها بی رنگ و بو که می گذرند

این ثانیه ها و ساعت هایی که از پی هم

بی آنکه درنگی در غم نداشتن تو داشته باشند،

رنگ می بازند ؛

انگار  همه من را ذره ذره در خودشان می سایند و می روند

 

و من که نمی توانم تو را رها کنم

نمی توانم دلم را پیش هیچ کس دیگری هم ببرم

مثل دیوانه ها منتظر یک نوازش پدرانه نشسته ام

منتظر یک اشاره از سر مهر

 

امشب شب بزرگیست زیبای من

به یک اشاره مرا زنده کن.....