صادقانه ترین دوستی ...
ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٦  

سلام نازنین ترینم

مدتهاست میخواهم بنویسم ولی انگار چیزی در من خشکیده باشد؛ توان نداشتم که واژه ای بنشانم اینجا. فکر میکردم باید در خلوتم با تو حرف بزنم و شاید این باغ دیگر جای نوشتن نجواها نیست. 

دلتنگ تو بودم بسیار؛ دلتنگ تنگ شدن نفس در سینه ام از فکر تو؛ دلتنگ یک لحظه خلوص که بنشیند در من؛‌ دلتنگ اشکهایی که جاری شوند؛ دلتنگ یادت.

همین دیروزها بود که داشتم از خدا میخواستم که دوباره این نزدیکی های شیرین بیایند و جا خوش کنند در روزگارم. بس که پوچ و تهی شده اند این شب و روزهایی که از پی هم می آیند و می روند؛ بس که من جای خالی تو را حس میکنم؛ بس که یادم میرود که دردم چیست؛ بس که خسته ام؛ بس که بیتابم؛ بس که زخم خورده ام؛ بس که نا امیدی و امید در جانم پیوسته در جنگی ناتمامند.

امروز اما یک زخم تلخ شیرینی استجابت آن دعا را به همراه داشت... امروز بعد از مدتها؛ آن لحظه گرمی که نفس تنگ میشود دوید در من. یادت افتادم... یادت افتادم و بعد از سالها دوباره حس کردم که تنها دوستی ِ صادقانه‌ی شیرین ِ آرامش بخش دنیای من تویی. چقدر آدم باید زخم بخورد از همه تا این را بفهمد؟ چقدر باید قلبش فشرده شود تا فراموش نکند؟ اصلا چقدر باید بی لیاقت باشد که یادش برود؟ 

تو همیشه مهربان بودی و هستی... حتی وقتی من میروم و در روزمرگی هایم گمت میکنم؛ باز هوایم را داری. حتی وقتی با بی رحمی میگویم فراموشم کرده ای؛ باز سراغم را میگیری؛ باز نگاهم میکنی؛ باز می آیی؛ باز کرشمه میکنی؛ باز قدم میزنی در من؛ باز صدایت میپچد و باز ... عطر حضورت با آرامشی عمیق می آمیزد

خواستم بنویسم اینجا که یادم نرود که باز هم در لحظه های تلخم آمده ای و مرهم آورده ای

مرهم دوستی