همه سيب هايم
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٤/٩/٩  

همه سيب هام رو ميچينم! همه سيبهايی که بوی بهار ميدن و مثل ستاره های آسمون برق می زنن! تو ميدونی سيب برای من يعنی چی!!!
تو همه چيز رو می دونی! همه چيزهايی که تو دل کوچيک من ميگذره! تو انگار تو دل منی! تو فکر من؛ تو همه لحظه های من!

تو نگاهم می کنی .... اينو حس می کنم.  دلم ميخواد فرياد بکشم و از اين دنيای عجيب و غريب به تو پناه بيارم.دلم می خواد پيدات کنم و تا ابد با تو بمونم! و می دونم که تو گم نشدی! اين منم که گم شدم! ( چه قدر حرفام تکراريه! همه ترکيبهای تازه و بديع فرار می کنن)

چی ميگم؟ من از دلتنگی ميگم؟ من؟ منی که بارها و بارها تو رو آزردم؟ منی که اگه يه لحظه رهام کنی تا قعر پوچی سقوط ميکنم؟

نميدونم! تو هميشه با منی و من هميشه فراموش می کنم! دلم می لرزه! ما تو رو کجا گم کرديم پدر؟ کجا؟ بين کدوم خيال و فکر فريبنده تو رو جا گذاشتيم؟  و تو.... چرا ما رو رها نميکنی تا سرمون به سنگ بخوره؟ تا کی می خوای برای ما دعا کني؟ تو چرا اينقدر زياد خوبي؟

(کاملا خل شدم!!) .................................................

نمی دونم اين بار سنگين درد تا کی بايد رو شو نه های تو باشه؟ نمی دونم تا کی قراره ما بدی بکنيم و تو صبر؟ نمی دونم  کی قراره بهار بياد؟ 

همه سيبهام رو برای تو چيدم تا بگم چه قدر دوستت دارم!! تا بگم که اندازه همه خوبيها و مهربونی ها برام مهمی! تا بگم که .............................

                                              همه سيب های دلم مال تو!!!!