يك سبد ظهور
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢٧  

 

دنبال يه حرف تازه برای گفتن، دنبال يه شعر تازه تر برای سرودن ، دنبال يه نگاه خالی از سرگشتگی و  دنبال يه واژه تنهای غريب كه بتونه منو از اين حال و هوای سرگردون رها كنه.....   ميام. ميگردم .چشم ميدوزم.چشمهام رو ميبندم و خيال ميكنم.  خيال...شيرين و صورتی و پر از عطر سيب..... من جلوی خونه تو ام!!!!!!! باورت ميشه بابا؟ اومدم ببينمت ! اومدم اينجا تا دنبال همه گمشده های زندگی ام بگردم! اومدم نگات كنم! كنارت بشينم سرم رو زانوت بذارم و زار زار ، هق هق، گريه كنم.

*
من كنار توام!با توام!تو با مني... مهربان و صبور ..... لبخند ميزنی و انگار تمام واژه ها پيدامی شوند. نگاه تو پايان تمام سرگشتگی هاست و سكوتت دنيا دنيا شعر .....
*
خيال خيال خيال.هميشه خيال ميكنم. هميشه در روياهايم كنار تو ام.هميشه خانه ات را پيدا ميكنم و هميشه خيس از اشك از تو جدا ميشوم و خيال ميگريزد. هميشه چهره ات را نميبينم. همين طور كه حتی جرات خيال كردنش را هم ندارم. اما هميشه حسرت يك ديدار به دلم ميماند.

سلام پدر:
بهار هم دارد می آيد.امروز شيشه ها را پاك كردم تا اگر بهار از پشتشان سرك كشيد مرا تار نبيند!!!! نگاهم به آسمان كه گره خورد باز ياد تو افتادم.كاش بهار امسال تو را هم عيدی ميداد. كاش يك سبد ظهور عيدی ميگرفتيم.يك سبد پر از صدای قدمهای تو!كاش خودت عيدی هايمان را ميدادي!سهم من يك بغل لبخند ............
اما می دانم كه روز عيد امسال تو سياه ميپوشي. می دانم تو در جای ديگری هستی و امسال ميدانم كجا!!!! می دانم كه دلم را كجا بفرستم سراغت.می دانم كه نگاهت امسال رو به كدام سو دارد.كاش من هم آنجا بودم تا با هر قدمم احساس كنم كه دلم از جا كنده ميشود.احساس كنم تو در گوشه ای مرا ميبيني.... احساس كنم عطر نفست در جانم ميپيچد... احساس كنم كه تو بيشتر از هميشه نزديكي.....
پدر   
من را هنگام دعاهای زيبايت فراموش نكن. دلم را با تمام سيبهايش همراه تو میفرستم . 

 خيلی دوستت دارم............