عيدت مبارک مهربانم!
ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱  

سلام

يك سلام قرمز شاداب، به رنگ سيبهاي دلم....

عيدت مبارك پدر!

دلم نيامد امروز چيزي برايت ننويسم، مي دانم خيلي دير است، زود تر از اينها بايد تبريك مي گفتم اما، تو خودت مريمت را ميشناسي....

دلش هميشه با توست اما گاهي بايد دنبال واژه هاي ريز و درشت بدود! بايد مواظب سيبها باشد تا خاك نگيرند، مواظب باغ باشد تا هميشه سرسبز و شاداب بماند ، بايد مثل هر روز صبح، همه جا را آب و جارو كند و براي گنجشك ها و پروانه ها از مردي بگويد كه روزي ، شايد روزي به ميهماني باغ تنهايش بيايد....

مريم كوچكی  كه هر روز تمام سيبهاي سرخ دلش را به عشق تو ميچيند و كنار در باغ به انتظار صداي پاهاي تو مي نشيند...

تو خودت بهتر ميشناسي او را!

امروز صبح، همه درختها و گلها و سيبها ، همه گنجشك ها و پروانه ها و جيرجيرك ها و خلاصه همه چيزها در باغم شاداب و سرحال بودند... امروز زيباترين تاج بندگي را بر سر نهاديم و جشن گرفتيم اين همه خوشبختي را...اما در تمام اين مدت آن غم هميشگي ، گوشه دلمان بود، همان غمي كه تا تو مهمان لحظه هايمان نشوي دست از سر دلمان بر نمي دارد! همان غم غريب انتظار مسافري كه در راه است....

    هنوز  درپی همان معجزه ام!

 مرا در شبانه هاي زيباي عبادت هايت ، براي يك لحظه هم كه شده، ياد كن.....

 

دوستت دارم