يابن الزهرا...
ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٤  

 

از میان تمام شمع های روشن می گذرم

از میان گل و ستاره و مهتاب و آسمان

از کوره راههای خیس عطر مهتاب

و میان خاک آشنای باغ خودم

گم می شوم!

 

سیب به سیب چراغانی است...

 و مثل همیشه خیالهایم

صدای قدمهای تو می آید

می پیچد، می نشیند در دل تمام دانه های در انتظار جوانه زدن

و درخت درخت سیب میریزد میان باغ

بی قرارت که می شوم،

با نام همان بانویی صدایت می زنم

که از حوالی آفتاب و شبنم و عطر نرگس و سیب و یاس است...

این روزها    

قلبم ؛

بی هیچ بهانه ای

میان دستان تو می تپد