التماس
ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱  

همسایه های عزیز باغ سیب

دوستان همیشه همراه و خوب من

مدتی است که سیب تازه نداشته باغم.... آمده اید به امید چیدن سیبی یا دقایقی مهمان شدن یا لحظاتی خستگی گرفتن زیر سایه درختان ولی ....

امشب که حال دلم خیلی خیلی بد است، یعنی باغم را در حال ویران شدن می بینم و خودم را در یک قدمی نیستی، آمده ام قسمتان بدهم به همان لحظه های زیبای به یاد ماندنی ای که باهم داشتیم، به همه آن اشکهایی که باهم ریختیم و لبخندهایی که با هم زدیم، به همه آن شوق ها و شور ها و مهمانی ها و سبزه ها و چه می دانم، تمام آن خاطرات مشترکمان از همسایگی....

دعایم کنید...

همین

 

پی نوشت: خواهش می کنم چیزی نپرسید، هیچ توضیحی ندارم.... فقط ملتمس (به معنای واقعی عجز و التماس) دعاهایتان هستم

........