تسلیت....
ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٦  

 

 

زیبای تا همواره خوب من

سیب کوچکم را که گونه اش گل انداخته برایت آورده‌ام.. سر سلامتی.... چه بگویم؟

شب عجیبی است امشب... غم آمیخته با شادی و زبان دلم بسته شده انگار

آمدم بگویم این شکوفه های صورتی سیب، این بوی بهار و تازگی، این سیب تازه که نشسته بر شاخه دلم، و حتی همین نفسی که گاه و بیگاه به یاد تو میپیچد در جانم؛ وامدار لبخند و نگاه توست...

آمدم بگویم فراموشم نمی شود که اگر نام تو جاری میشود در لحظه هایم، از برکت دعا و عنایت خود توست وگرنه، بی‌قدری این باغ خاک گرفته غریب را که خودم بهتر از هرکسی می دانم...

مهربان همیشه صبور من

سیب تنهای کوچکم نذر شما....

تسلیت عمیق این باغبان کوچک را میپذیرید؟

 


کلمات کلیدی: تسلیت ،کلمات کلیدی: اشک ،کلمات کلیدی: سیب کوچک ،کلمات کلیدی: درد
 
دلتنگی
ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢  

 

دلتنگی‌های من گاهی جنس اشک می‌شود، گاهی جنس بغض، گاهی جنس سکوتهای طولانی‌ای که در لحظه‌های بدون هق‌هق کش می‌آید...

گاهی در شلوغی‌ خیابان‌ها صدایت می‌کنم، در همهمه راهروهای دانشکده، در صف طولانی تاکسی، در سنگینی عصرهای خسته و بنفش رنگ، در نفس کشیدن های بی امان میان شاخه های ترد و لطیف نرگس...

صدایت می‌کنم و منتظر می‌مانم تا عطر حضورت بپیچد در باغ سیب.

 

سیبهای خاک گرفته و کدرم را چیده ام رو‌به‌رویت... سیب که بی نگاه تو شفاف نمیشود، درختها که بی نگاه تو شکوفه نمی کنند و بار نمی دهند، بهار که تا تو صدایش نکنی، قدم نمی گذارد به این ویرانه سوخته .

آشفته می نویسم...

دلتنگم و تردید شعله میکشد در جانم... دلتنگم و راه انگار گم شده باز، دلتنگم و تورا کم دارم ... خیلی خیلی خیلی زیاد تورا کم دارم... دلگرمی های تو را کم دارم... نوازشهای پدرانه ات، محبتها و اخم و توبیخ هایت را حتی...

میدانی، آن تنفس رها را کم دارم... آن نفس هایی که نام تورا تکرار میکرد... آن صبح و ظهر و عصر و شب و نیمه شبی که در بهانه با تو بودن و از تو گفتن گم میشد...

لبخند تو را ... بله، همان لبخندی که تمام شادی های عالم را میریخت توی قلبم... من با تو نفس ها کشیده‌ام و یادم نمی‌رود عطر در آن لحظه ها زیستن را...

نشسته ام این گوشه باغ، تنها، لرزان، خسته و ... امیدوار!

اگر گذارت به این حوالی افتاد، یک نیم نگاه روشن بینداز و بگذار دوباره سبز شوم...

یک مرهم برای زخم عمیق دلتنگی ام جور کن...

دستان دعایت را بی اندازه محتاجم زیبای من


کلمات کلیدی: دلتنگی ،کلمات کلیدی: مرهم ،کلمات کلیدی: اشک ،کلمات کلیدی: سیب
 
.............................
ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱۳  

 

میان مجلس روضه شما نشسته ام، هی دور و برم را نگاه می کنم و باورم نمی شود که اینجا باشم! یعنی هی از خودم می پرسم که :"آخه آشغال، کی تو رو راه داده اینجا ؟؟؟؟" و بعد هی سرم را پایین تر می اندازم، چادر را بیشتر می کشم توی صورتم، خودم را جمع تر میکنم و گوشه ای در خود خودم فرو می روم...

دعای فرج  که زمزمه می‌شود، من شروع می کنم به باریدن... بی‌وقفه، انگار که بعد از مدتها تشنگی و سرگردانی رسیده باشی به چشمه‌ای و نتوانسته باشی این عطش را بیش از این تاب بیاوری و خودت را انداخته باشی میان آب....

"السلام علیک یا اباعبدالله" .... و آتشی که می‌افتد در جان من.... خجالت می‌کشم از اینکه من را باز هم راه داده‌ای، خجالت می‌کشم از بودنم در اینجا و هی دیوانه وار می‌بارم.... آرام توی دلم صدایت می‌کنم، می‌پرسم چرا تحمل می‌کنی من را؟ چرا یکی نمی‌زنی توی گوشم و بیرونم نمی‌اندازی از در خانه ات؟ چرا اینقدر صبوری می‌کنی با من؟؟؟؟؟ و هق هق گریه ام که خاموش و بی‌صدا به بارشهایی رگبار مانند می‌انجامد....

بهت‌زده به اشکهایم که چکه‌چکه روی مناجات‌ الشاکین میریزند نگاه می‌کنم... چرا به من اجازه داده‌ای ببارم؟ این اشکها که می‌گویند این ‌همه قیمت دارند، می‌گویند راه نجات هستند، می‌گویند چراغانی می‌کنند هر ظلمتی را، چرا، چرا اینگونه سخاوتمندانه به چشمان بی‌لیاقت من راه می‌یابند؟؟؟ من، من لیاقت اشک برای‌ تو را ندارم ...

 

بعد یادم می‌افتد که همسایه‌ای، که نمی‌دانم از کدام گوشه بهشت خدا آمده بود به میهمانی باغ سیب ، دست به دعا شده بوده برای بیقراری و عجز و اضطرار این باغبان خسته، یادم می آید که دعاهای کمیل حرم امام رئوف و مهربانم را هم، با سخاوت به دعا برای من رو سیاه نشسته و یادم می آید که او اشک ریخته برای این همه ظلمت من، یادم می افتد که اگر من دیگر آبرویی ندارم،دعای دیگران هنوز هم ..... بعد انگار فانوسکی کور سو بزند در دلم، انگار زانوی های لرزانم توانایی پیدا کنند برای ایستادن، انگار صدای تو را شنیده باشم بعد از این همه سکوت و تنهایی.... جانی تازه می دمد در من... حس می کنم کمی، فقط کمی سبک شده ام.....

بعد به تو فکر می‌کنم و سیاه عزا بر قامت بلندت.... به اشکهایت فکر می کنم که قطره قطره بر گونه های مبارکت می‌لغزد، به دستهایت فکر می‌کنم که به قنوتی شیرین بلند شده‌اند، به شکوه ایستادنت فکر می‌کنم، به طنین آرامش بخشی که صدایت باید داشته باشد، به نوازش نگاهت....

و بعد به دلتنگی های خودم....

و حس می کنم نفسم دیگر بالا نمی‌آید.... سرم گیج می رود...

 

 نفس برمی‌گردد، و من باز می بارم.....

 

 


کلمات کلیدی: روضه ،کلمات کلیدی: اشک ،کلمات کلیدی: دعا ،کلمات کلیدی: فانوس