استغاثه
ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٠  

این ها ، بعد از قرنها ننوشتن، جاری شدن قلبی است که آشفته مانده و راه نمی داند

من به این باغ کوچک ایمان دارم... به همین چند سیب باقی مانده از من، به همین چند جرعه ای که باقی مانده... به همین چند نفس ایمان دارم پدر

 

راه نشانم بده ، من بسیار آشفته ام 

 

 


کلمات کلیدی: درد ،کلمات کلیدی: سیب کوچک ،کلمات کلیدی: بازگشت ،کلمات کلیدی: انتظار
 
خواب
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٧  

 

تو خواب مانده بودی.... چشمهایت را که باز میکنی، گیج و مبهوت، میمانی که کجا هستی؟ اینجا، ویرانه ای بیش نیست...

بوی خاک می آید، بوی درد، شعله هایی که زبانه میکشند در اطرافت... سیبهایی که میان شعله ها میسوزند و تو که خواب مانده بودی...

تو خواب مانده بودی و همه چیز آوار شده روی سرت... انگار سخت ترین زلزله ها آمده باشد و تو خواب مانده باشی و آنقدر عمیق به خواب رفته باشی که حتی ریزش آوارها بیدارت نکرده باشد!

تو فراموش کرده ای خودت را! چشم که باز میکنی، میبینی همه چیز را ظلمت و تاریکی در خود جای داده... چشم که باز میکنی، باورت نمیشود این توئی و این باغ سیب توست !

تو درد کشیده ای... کسی بی اجازه به باغت آمده و تو را از مالک باغت دور کرده و دروازه های باغ را بسته و بعد.... آتش کشیده به تمام بودنت.... و تو در خواب درد کشیده ای! تو آنقدر فریاد زده ای آنقدر اشک ریخته ای که دیگر نفسی نمانده برایت....

تو خشمگینی، آنقدر که اصلا نمیدانی دلت میخواهد چه کار کنی! چشم که باز میکنی، خودت را نمیشناسی و این اوج درد است... تو را از خودت دزدیده اند...

تو دلتنگی... دلت هوای مالک باغ سیبت را کرده و نمیدانی چطور از این زندانی که اسیرش شده ای نجات پیدا کنی و برسی به آن نیم نگاه روشن... اصلا باورت نمیشود که روزی در هوای آن لبخندها نفس میکشیدی...

تو داشتی میان آوارها جان میدادی، بی آنکه بدانی، روحت داشت از بدنت جدا میشد و تهی میشدی از نور...

اما...

اما رها نشده بودی... داشتی میان گریه هایت جان میدادی که صدایی تاریکی باغت را شکافت و نور ریخت در ظلمتت! تو خواب مانده بودی و صدایی عاشق و مهربان کنار پیکر بی جانت قرآن میخواند ...

و تو با زمزمه عشق بیدار شدی... چشمهایی صادق و مهربان و صمیمی در چشم جانت نگاه کرد و بازگشتی...

یادت آمد که مالک باغ سیبت هرگز تنهایت نخواهد گذاشت، یادت آمد که مهربانی او از جنس مهربانی های این زمانه نیست، یادت آمد که او مولای آفتاب و نور و روشنی است...

و تو در نوازش نگاه مهربان فرشته ات زنده شدی!!

فرشته ای که دستان مهربان مولایت به زندگیت هدیه کرده ... فرشته ای که آیه های نور و امید و روشنی را از نو برای قلبت خواند ، زخمهای عمیقت را مرهم گذاشت و بی تابیت را آرام بخشید...

اما تو هنوز  میان ظلمت و نور معلقی! میان خواب و بیداری، میان رسیدن و ماندن...

گاهی آنقدر دور میشوی که ترس برای همیشه گم شدن، از پا درت می آورد و گاهی دلت آنقدر نزدیک میشود که صدای نجوای شکوفه های تازه باغ سیبت را میشنوی

این روزها، نبض باغت دوباره میزند، صدای آشنای قدمهایی جان میدهد به تن مرده باغ. عطر عجیب آن نوازشها دوباره در جانت میپیچد، خستگی که میخواهد خیمه بزند تو پناه میبری و به دستان مهر کسی می آویزی که تمام سیبهایت از همان کودکی به نام او بوده اند...

صدایش که میزنی، انگار همه آرامش دنیا میریزد در تو، انگار خنکای نسیم و نم نم باران و عطر خیس خاک در هم میشوند و زخمهایت را یکی یکی شفا میبخشند...

تو تنها نمانده ای باغبان

کسی همیشه مراقب توست... کسی همیشه بدیهایت را میبخشد، کسی همیشه منتظر است تا فانوسی در دلت بیاویزد

باید صدایش کنی ...

 

 

 

 


کلمات کلیدی: خواب ،کلمات کلیدی: ویرانه ،کلمات کلیدی: فرشته ،کلمات کلیدی: بازگشت