جاری
ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٥  

 

جاری می‌شوی، مثل قطرهای باران که روی پنجره دنبال هم راه می‌افتند و خط میکشند روی نگاه آنسوی خیابان

جاری می‌شوی در من، مثل باد که جاری میشود در گیسوان به هم تنیده درختان و به سماع میکشاندشان

همیشه وقتی انتظارش را ندارم در من جاری میشوی... و من آغاز میشوم انگار با صدای تو که در من میپیچد ، با نوازش نگاه روشنت که سبد سبد شکوفه میریزد در من و با نوید دستانی که مرهم میگذارند بر زخمهای دلم...

شنیده‌ای که این روزها کمی ناخوشم شاید... دیده‌ای دخترت نمی‌خندد مثل همیشه‌ها، چشمهایش برق نمی‌زند دیگر ،صبوری را از یاد برده و بی‌قراری میکند مدام...

فهمیده‌ای که باز کم شده‌ای در روزگارم و من نمی‌توانم بی تو نفس بکشم حتی، چه برسد به اینکه بخندم و شادی کنم

اشکهایم هی آماده ریختنند و چشمهایم هی خیس می‌شوند و دلم یک جور بدی که انگار مریض شده‌باشد بی‌رمق افتاده یک گوشه... دیشب دیدم صدایت می‌زند و فهمیدم دیگر طاقت دوری ندارد بیش از این...

جاری شده‌ای تا آرامم کنی، تا همان دستانی باشی که خاک درد را میتکانند از تن احساس من، تا بنشینی زیر سایه درختان سیبم و برایم از خورشید و رنگین‌کمان و مهربانی بگویی

جاری شده‌ای تا صبوری یادم بدهی، تا بدانم تنهایم نخواهی گذاشت و مثل قدیمترها دستم را در دستانت گرفته‌ای و نمی‌گذاری هیچ چیز دنیای رنگین دخترک سیب نشینت را تیره کند

و من تشنه این جاری شدنم...

آرام لحظه هایم

در من قطره قطره ببار

 


کلمات کلیدی: جاری ،کلمات کلیدی: معجـزه ،کلمات کلیدی: درد ،کلمات کلیدی: خاموشی
 
دلتنگی های بی امان
ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٦  

 

دلتنگی درد عجیبی است

می دانی، آدم دلتنگ تپیدنهای دلش بشود، دلتنگ آفتاب دستهای تو بر سیبهای خاک گرفته، دلتنگ نوازش نگاه تو که لبخندی نجیب همراهش شده، دلتنگ ....

چه می دانم، دلتنگ حضور لحظه لحظه تو...

خواستم بگویم خاموشی قلمم نشانه خاموشی دلم نیست.... فریادت می زند این روزها

می شنوی؟؟؟

 

 


کلمات کلیدی: دلتنگی ،کلمات کلیدی: حضور ،کلمات کلیدی: تنهایی ،کلمات کلیدی: خاموشی