جاری
ساعت ٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٤  

 

جاری می‌شوی، مثل قطرهای باران که روی پنجره دنبال هم راه می‌افتند و خط میکشند روی نگاه آنسوی خیابان

جاری می‌شوی در من، مثل باد که جاری میشود در گیسوان به هم تنیده درختان و به سماع میکشاندشان

همیشه وقتی انتظارش را ندارم در من جاری میشوی... و من آغاز میشوم انگار با صدای تو که در من میپیچد ، با نوازش نگاه روشنت که سبد سبد شکوفه میریزد در من و با نوید دستانی که مرهم میگذارند بر زخمهای دلم...

شنیده‌ای که این روزها کمی ناخوشم شاید... دیده‌ای دخترت نمی‌خندد مثل همیشه‌ها، چشمهایش برق نمی‌زند دیگر ،صبوری را از یاد برده و بی‌قراری میکند مدام...

فهمیده‌ای که باز کم شده‌ای در روزگارم و من نمی‌توانم بی تو نفس بکشم حتی، چه برسد به اینکه بخندم و شادی کنم

اشکهایم هی آماده ریختنند و چشمهایم هی خیس می‌شوند و دلم یک جور بدی که انگار مریض شده‌باشد بی‌رمق افتاده یک گوشه... دیشب دیدم صدایت می‌زند و فهمیدم دیگر طاقت دوری ندارد بیش از این...

جاری شده‌ای تا آرامم کنی، تا همان دستانی باشی که خاک درد را میتکانند از تن احساس من، تا بنشینی زیر سایه درختان سیبم و برایم از خورشید و رنگین‌کمان و مهربانی بگویی

جاری شده‌ای تا صبوری یادم بدهی، تا بدانم تنهایم نخواهی گذاشت و مثل قدیمترها دستم را در دستانت گرفته‌ای و نمی‌گذاری هیچ چیز دنیای رنگین دخترک سیب نشینت را تیره کند

تا بدانم کسی هست که همواره دستان مهربانش پناه من است

و من مدتهاست تشنه این جاری شدن هستم....

 

 

 


کلمات کلیدی: جاری ،کلمات کلیدی: انتظار ،کلمات کلیدی: خنده ،کلمات کلیدی: صبوری