عشق
ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/۸  

 

بادوست خیلی عزیزی صحبت از عشق بود

جستجوی عشق و در دام دلهره هایش افتادن ،  دردهایی ناآشنا را در قلب احساس کردن ، شب تا صبح خیال بافی  و بی تابی و انتظار یک کلام کوتاه- هرچه می خواهد باشد- از جانب همان "او " و  چه می دانم، همه این بند و بساطهایی که بر سر همین سه حرف ساده میان تهی در می آید؛ انگار گریبان زندگی همه را به نحوی میگیرد و آرامش لحظاتشان را برهم می زند و گاهی هم انگار این ناآرامی را به آن آرامش هزار بار ترجیح میدهند...

حقیقتش تجربه ای نداشته ام در این میان...

اما خوب، بعد از حرفهای آن عزیز نشستم و تمام فکر هایم را کردم و بالاخره با خودم و دلم و عشق، به یک توافق درست و حسابی رسیدیم:

می دانی حضرت آفتابم

من عشق را بدون نگاه تو نمی خواهم...

من دلم می خواهد اگر عشق هم خواست پابگذارد به قلب مریم، از تو اجازه بگیرد و تو امضا کنی سند مالکیتش را و بعد هم آن قسمتی از باغ را که خودت صلاح میدانی به نامش کنی!

یعنی اصلا دلم نمی خواهد هیچ عشقی بدون اجازه شما حتی حوالی باغ هم پرسه بزند!

برای همین هم،

تا زمانی که باغ و کلیدش دست شماست

 خیال دلم راحت است پدر

هیچ عشقی نمی تواند بدون اجازه وارد شود

چون تو نوح کشتیبان منی

 


کلمات کلیدی: عشق