مرا آغاز کن
ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٦  

این روزها تشنه نشانه ام

چشمان دلم مثل سراب زده ها، هر درخششی را آب می بیند و هی هات که وقتی مشتاقانه به سمتش می روم، دور و دور تر میشود...

این روزها که نه گرسنه می شوم نه تشنه، این روزها که هی رد پای تو را کم می آورم میان خلوتهای چند لحظه ای شبانه ام، این شبها که هی می خواهم بیایم و مثل شیدا ترین روزهای سیب زده زندگیم با تو حرف بزنم ولی مجالی نمی شود و می فهمم که انگار تو هم حوصله مرا نداری

وقتی یادم می افتد که دیگر دست و دلم نمی رود برای هیچ حاجتی صدایت کنم وقتی که در برابر بزرگترین خواسته ام، با بی تفاوت سکوت کرده ای، دلم انگار بیشتر هوایت را می کند...

می گویم بروم در خانه اش را بزنم، راهم  هم نداد همان پشت ها بنشینم و به صدای راه رفتن و نشستن و نفس کشیدنش گوش کنم، هی عمیق و عمیق تر فرو بدهم این هوایی که از تنفس معطرش بر میخیزد مگر آرام بگیرد این دلی که مدتهاست خودش را می کوبد به درد و دیوار....

خودم را الکی مشغول می کنم.... هی این مسئله های استاتیک را میگذارم جلوی رویم، هی سعی می کنم طراحی کنم تا دستم قوی تر شود، به فوق لیسانس فکر کنم، هی سعی می کنم مثلا به هدفهای بعدی ام فکر کنم، وبگردی کنم چه می دانم هرکاری که مثل مُسکن، فقط این درد سمت چپ سینه ام را آرام کند، دردی که بی اعتنایی تو دامن می زند به سوزش مداومش...

اما چه فایده؟ کدام درد؟ وقتی که درمان و درد و همه چیز خود تو می شوی؟

تو هم پنهان می شوی میان سیبها، میان عطر ها و نورها، پنهان می شوی و من هی دلتنگ تر... حوض نقره ای را یادت هست؟ دیگر انگار حتی دستی هم ندارم که سیبی از آن بلغزد و سر بخورد توی حوض...

من دست و پای دلم را گم کرده ام. حتما داری نگاه می کنی! این حال و هواها، حتی وقتی شکایت چاشنی اش شده هم نشانه نگاه توست... از همین نگاه توست که می نویسم و زنده ام ....

اما... با این همه کاش مرهمی ، نوازشی، مهری عیان ، نمی دانم، حتی عتابی ازسر دلسوزی های پدرانه قدیمی ات روانه این روزگار عجیب به هم گره خورده من می کردی.

تو که می دانی من جز تو هیچ کس را ندارم. تو که می دانی...

به خدا کم کم تمام می شوم... آغازم کن 

 


کلمات کلیدی: نشانه