تشکر
ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٥  

شب از نیمه گذشته و خیال تو خواب را گرفته از من

نه اینکه ادعای عاشقی کنم، نه. حقارت من آنقدر زیاد است که حتی ادعایی چنین هم بر من حرام شده.

این خیال اینبار، از جنس آرزوهای شفاف قدیم نیست زیبای من

این خیال امشب از جنس شرمندگی و بیزاری از خویش است. از جنس اشک ؛ وقتی کسی که در حقش بسیار ناسپاسی کرده ای، فانوست می دهد و راه را می نمایاند به تو.

این خیال امشب از جنس ناباوری است، رد پاهایی اینچنین پررنگ از تو؟؟ اینچنین آشکارا بنده نوازی؟ اینچنین بزرگواری در حق پستی چون من؟؟؟؟

آنهم بعد از آنهمه راه که بیراهه شد؟

آمده ام فریاد بزنم ، های دوستان، همسایگان، بیگانگان، آشنایان.... به خدا رها نشده ایم ما.... به خدا که دستی هست که دستگیری می کند وقتی پرتگاهی نشسته باشد روبه روی قدمهای کورمال کورمال مان!

دلی هست که می لرزد برای غصه های مان، سکوتی است که درس می دهدمان، چشمی است که نگران حیرانی ماست...

صدایت کرده بودم

...." دلی که یاد تو می افتد، حتما نگاهش کرده ای، حتما صدایش زده ای، حتما دلتنگش شده ای .... دلت سوخته برای سیاهی اش، یاد روزهای شفافیش افتاده ای و صدایش کرده ای تا نوازشش کنی، تا اشکهایش را پاک کنی و برایش از امید بگویی. آخر تو مهربانی، مهربان من...."

 

 و پاسخت را دیدم... پاسخت را شنیدم، چشیدم....

 من فدای بزرگواری تو

نمی توانم چیز دیگری بنویسم

ترکیب زیبا ساختن هم بر نمی آید امشب از من

آمده ام فقط برای تشکر

همین

 


کلمات کلیدی: نشانه ،کلمات کلیدی: تشکر ،کلمات کلیدی: عشق ،کلمات کلیدی: شرمندگی بزرگواری