.............................

 

میان مجلس روضه شما نشسته ام، هی دور و برم را نگاه می کنم و باورم نمی شود که اینجا باشم! یعنی هی از خودم می پرسم که :"آخه آشغال، کی تو رو راه داده اینجا ؟؟؟؟" و بعد هی سرم را پایین تر می اندازم، چادر را بیشتر می کشم توی صورتم، خودم را جمع تر میکنم و گوشه ای در خود خودم فرو می روم...

دعای فرج  که زمزمه می‌شود، من شروع می کنم به باریدن... بی‌وقفه، انگار که بعد از مدتها تشنگی و سرگردانی رسیده باشی به چشمه‌ای و نتوانسته باشی این عطش را بیش از این تاب بیاوری و خودت را انداخته باشی میان آب....

"السلام علیک یا اباعبدالله" .... و آتشی که می‌افتد در جان من.... خجالت می‌کشم از اینکه من را باز هم راه داده‌ای، خجالت می‌کشم از بودنم در اینجا و هی دیوانه وار می‌بارم.... آرام توی دلم صدایت می‌کنم، می‌پرسم چرا تحمل می‌کنی من را؟ چرا یکی نمی‌زنی توی گوشم و بیرونم نمی‌اندازی از در خانه ات؟ چرا اینقدر صبوری می‌کنی با من؟؟؟؟؟ و هق هق گریه ام که خاموش و بی‌صدا به بارشهایی رگبار مانند می‌انجامد....

بهت‌زده به اشکهایم که چکه‌چکه روی مناجات‌ الشاکین میریزند نگاه می‌کنم... چرا به من اجازه داده‌ای ببارم؟ این اشکها که می‌گویند این ‌همه قیمت دارند، می‌گویند راه نجات هستند، می‌گویند چراغانی می‌کنند هر ظلمتی را، چرا، چرا اینگونه سخاوتمندانه به چشمان بی‌لیاقت من راه می‌یابند؟؟؟ من، من لیاقت اشک برای‌ تو را ندارم ...

 

بعد یادم می‌افتد که همسایه‌ای، که نمی‌دانم از کدام گوشه بهشت خدا آمده بود به میهمانی باغ سیب ، دست به دعا شده بوده برای بیقراری و عجز و اضطرار این باغبان خسته، یادم می آید که دعاهای کمیل حرم امام رئوف و مهربانم را هم، با سخاوت به دعا برای من رو سیاه نشسته و یادم می آید که او اشک ریخته برای این همه ظلمت من، یادم می افتد که اگر من دیگر آبرویی ندارم،دعای دیگران هنوز هم ..... بعد انگار فانوسکی کور سو بزند در دلم، انگار زانوی های لرزانم توانایی پیدا کنند برای ایستادن، انگار صدای تو را شنیده باشم بعد از این همه سکوت و تنهایی.... جانی تازه می دمد در من... حس می کنم کمی، فقط کمی سبک شده ام.....

بعد به تو فکر می‌کنم و سیاه عزا بر قامت بلندت.... به اشکهایت فکر می کنم که قطره قطره بر گونه های مبارکت می‌لغزد، به دستهایت فکر می‌کنم که به قنوتی شیرین بلند شده‌اند، به شکوه ایستادنت فکر می‌کنم، به طنین آرامش بخشی که صدایت باید داشته باشد، به نوازش نگاهت....

و بعد به دلتنگی های خودم....

و حس می کنم نفسم دیگر بالا نمی‌آید.... سرم گیج می رود...

 

 نفس برمی‌گردد، و من باز می بارم.....

 

 

/ 28 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
...

اگر یادتان بود و باران گرفت / دعایی برای بیابان کنید...

نرگسی

سلام مریمم ... [گل] ابرهای مهاجرت چشمان مرا هم بارانی کرد ... دلتنگتم مثل همیشه [گل]

سلام!

بهار دلهاي مؤمنين مجلس امام حسينه ... قدر خودتو بدون كه هنوز مسيرت به اين مجالس ميخوره ... براي ما هم كه دستمون كوتاهه خيييييييييييييييييلي دعا كن!

...

روزی زمان از حوصله سرشار می شود و سیصد و سیزده افق طنین اذان را در خواب هزاره های زمین جاری می کنند آن روز خورشید نماز ظهر ستاره ها را امامت خواهد کرد...[خداحافظ]

نیلوفرانه

سلام بر گل همیشه بهارم مریم بانوی عزیزم نازنینم خوشحالم که بازهم اینجام اینقدر زیبا از مراسم عزای حسینی نوشتی که بی اختیار بغض گلویم را فشرد گل بانو غیبتهای طولانی داری ،‌نمیگی کسی دلش برات تنگ میشه . امیدوارم هر کجا که هستی شادی و سلامتی و آرامشت بینهایت باشه گل قشنگم. دوستت دارم[قلب] التماس دعا در پناه دوست باشی[گل]

...

[گل] منو چوبکاری کردید بانو!

سمانه

به شکرانه این که دعای یه عزیز در حق شما اجابت شد میشه برای من دعا کنید؟؟ من خیلی خیلی خیلی محتاج دعام

غریبه....

اخ حسین...........

محمد

متشکرم