سيبهايم را می شويم!

سلام:

من به بهشت رفتم و باز گشتم! اينجايم، در زمين، در ميان همان دلهره ها و تپش ها و ترديدهايي كه در آنجا انگار رنگ مي بازند....  

دلم پر ميكشد براي يك نفس باريدن در بهشت، براي همان صبح هاي مه آلود پر از شگفتي، براي آن نيمه شبهاي خيسي كه نفهميدم چگونه به صبح رسيد، براي لحظه هاي تنهاي تنهاي قلبم روبه روي گنبد طلايي و قاب آسمان، براي اذن دخول خواندن ها ، براي گم شدن ميان بزرگي بهشت تو، براي همه عهدهايي كه دلم بست، براي احساس سبكي و رهايي پس از باريدن ها، براي تو و براي اشتياق سوزان با تو بودن كه در آنجا رنگ تازه مي گرفت، براي چراغاني حرم و جشن عيد آمدن رجب و ميلاد امام باقر مهربان.....

بازگشتم و يقين كردم كه باز مي يابم گم كرده خويش را، يقين كردم كه همين روزها پاسخي از راه ميرسد و دستي مهر پايان مي نهد اين همه اشك و زاري و غصه و قصه را. باز گشتم و به دلم وعده دادم كه هيچ كس از كنار چشمه آفتاب تشنه باز نمي گردد..

و كاش هرگز باز نمي گشتم!

اشك ماند و من و درد و تنهايي و بي تابي .....  دستهايم را به سوي تو بلند كردم ،فرياد زدم تو را بارها و بارها به نام آنچه مي دانستم و نمي دانستم!

اميدوار ماندم به سبد سبد خوبي اي كه اين ماه با خود مي آورد، اميدوار ماندم به شستن تمام سيبهاي خاك گرفته ام در حوض مهتاب ، اميدوار ماندم به دعاهاي تو ، به نگاههايت و به اينكه شايد، شايد مرا با خود  ببري به آن سوي باغ سيب.....

تولد امام جواد هم آمد، ميان اشك و زاري من، با يك پيام كوتاه از دوستي كه آن روز را تبريك مي گفت..... دل بستم به خوبي هاي او كه جوادالائمه است،به سخنان پدر بزرگوارشان كه در وصف ايشان فرموده اند" مولودي با اين خير و بركت در جهان زاده نشده...."، دلم را گره زدم به بخشندگي هاي او مگر كه رهايم كند از اين درياي يأس...

 هنوز هم اميدوارم به فردا و فرداها.... به تابش آفتاب ولايت از ميان ديوارهاي كعبه، به جمعه هايي كه هنوز نيامده اند، به نذرهايي كه نكرده ام، به  سيبهايي كه نشسته ام ، به لحظه هايي كه بيدار نبوده ام!

نمي دانم چه قدر خاك گرفته و تيره است اين سيبها كه هيچ كس حتي نگاهي هم به آنها نمي اندازد....

اما من مي شويمشان

در همان صبح هاي معهود.....

( اگر اجازه بدهي، سه شنبه دوباره برايت خواهم نوشت.... دعا كن تا آن روز سيبهايم شفاف شفاف باشند و دلم دوباره شاد!)

---------------

سه شنبه آمد و رفت؛  زیبا..... بی نهایت خسته ام؛ کم کم نفسم دارد بند می آید؛ دیگر نمی توانم ادامه بدهم....

فانوست را دوباره به دستم بده؛ دعایم کن.... دعا

/ 21 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلك

اين جا رسم نيست نويسنده به كامنتا جواب بده؟ يعني خودت اصلا اينجا كامنت نمي ذاري؟

مريم(سيب...خودم)

سلام! اينقدر فکر کردم که تو کی می تونی باشی!!!!! اينم جواب.... راستش خيلی دلم گرفته آشنای عزيز من که منو و سبک نوشته هام رو يادت نرفته؛ ميترسم... می ترسم سيبای شفافم کدر بشن؛ برام خيلی دعا کن! منتظرم کشفت کنم! اما به فکرم نرسيده بود که جواب کامنت رو اينجا بدم!

محمود

سلام وبلاگ زيبايی داريد و دست نوشته هائی روان و دلنشين يا حق

الف-انتظار

سلام .بارون و پنج شنبه هاش رو نمی خوای در بياری از تنهايی؟

هانيه

سلام....من هم ماه هاست حسرت افتاب بر دلم ملنده...راستي ، كسي خورشيد را نديده است؟

مسعود

سلام خوبی ؟؟ من آپ هستم ممنون میشم به کلبه حقیر من سری بزنی قربونت تا بعد بای

افرا

اللهم عجل لوليك الفرج سلام و عرض ادب خدمت رسيدم عرض خسته نباشيدي خدمت شما بگم ببخشيد چند وقتي نبودم نتونستم خدمت برسم همواره پايدار باشيد التماس دعا

سعيد

سلام...اگه به من سر بزنی خوشحال ميشم

شبنم ترانه

سلام گل مريم باغ سيب!....با چه حال و هوايی از بهشت برگشته ای!.....چقدر عاشقانه سيبهايت را می شويی!...من مست عطرشان شده ام!....راستی...شبنمترانه((عشق تو را دوست می دارد)) به روز است و بسيار دلتنگ تو!

نرگسی

سلام مريم جان ... عزيز ناديده ام اونقدر زيبا و پر شور می نويسی که از خوندن دلنوشته هات سير نمی شم . عطر خوش سيب هات فضای وبلاگت رو بهشتی کرده و دل هر رهگذری رو با خودش می بره ... می بره تا اونجا که جز روشنی و آفتاب و مهر چيز ديگری نيست ... باز هم بيا ... منتظر قدم های مهربانت هستم ...