خواب

 

تو خواب مانده بودی.... چشمهایت را که باز میکنی، گیج و مبهوت، میمانی که کجا هستی؟ اینجا، ویرانه ای بیش نیست...

بوی خاک می آید، بوی درد، شعله هایی که زبانه میکشند در اطرافت... سیبهایی که میان شعله ها میسوزند و تو که خواب مانده بودی...

تو خواب مانده بودی و همه چیز آوار شده روی سرت... انگار سخت ترین زلزله ها آمده باشد و تو خواب مانده باشی و آنقدر عمیق به خواب رفته باشی که حتی ریزش آوارها بیدارت نکرده باشد!

تو فراموش کرده ای خودت را! چشم که باز میکنی، میبینی همه چیز را ظلمت و تاریکی در خود جای داده... چشم که باز میکنی، باورت نمیشود این توئی و این باغ سیب توست !

تو درد کشیده ای... کسی بی اجازه به باغت آمده و تو را از مالک باغت دور کرده و دروازه های باغ را بسته و بعد.... آتش کشیده به تمام بودنت.... و تو در خواب درد کشیده ای! تو آنقدر فریاد زده ای آنقدر اشک ریخته ای که دیگر نفسی نمانده برایت....

تو خشمگینی، آنقدر که اصلا نمیدانی دلت میخواهد چه کار کنی! چشم که باز میکنی، خودت را نمیشناسی و این اوج درد است... تو را از خودت دزدیده اند...

تو دلتنگی... دلت هوای مالک باغ سیبت را کرده و نمیدانی چطور از این زندانی که اسیرش شده ای نجات پیدا کنی و برسی به آن نیم نگاه روشن... اصلا باورت نمیشود که روزی در هوای آن لبخندها نفس میکشیدی...

تو داشتی میان آوارها جان میدادی، بی آنکه بدانی، روحت داشت از بدنت جدا میشد و تهی میشدی از نور...

اما...

اما رها نشده بودی... داشتی میان گریه هایت جان میدادی که صدایی تاریکی باغت را شکافت و نور ریخت در ظلمتت! تو خواب مانده بودی و صدایی عاشق و مهربان کنار پیکر بی جانت قرآن میخواند ...

و تو با زمزمه عشق بیدار شدی... چشمهایی صادق و مهربان و صمیمی در چشم جانت نگاه کرد و بازگشتی...

یادت آمد که مالک باغ سیبت هرگز تنهایت نخواهد گذاشت، یادت آمد که مهربانی او از جنس مهربانی های این زمانه نیست، یادت آمد که او مولای آفتاب و نور و روشنی است...

و تو در نوازش نگاه مهربان فرشته ات زنده شدی!!

فرشته ای که دستان مهربان مولایت به زندگیت هدیه کرده ... فرشته ای که آیه های نور و امید و روشنی را از نو برای قلبت خواند ، زخمهای عمیقت را مرهم گذاشت و بی تابیت را آرام بخشید...

اما تو هنوز  میان ظلمت و نور معلقی! میان خواب و بیداری، میان رسیدن و ماندن...

گاهی آنقدر دور میشوی که ترس برای همیشه گم شدن، از پا درت می آورد و گاهی دلت آنقدر نزدیک میشود که صدای نجوای شکوفه های تازه باغ سیبت را میشنوی

این روزها، نبض باغت دوباره میزند، صدای آشنای قدمهایی جان میدهد به تن مرده باغ. عطر عجیب آن نوازشها دوباره در جانت میپیچد، خستگی که میخواهد خیمه بزند تو پناه میبری و به دستان مهر کسی می آویزی که تمام سیبهایت از همان کودکی به نام او بوده اند...

صدایش که میزنی، انگار همه آرامش دنیا میریزد در تو، انگار خنکای نسیم و نم نم باران و عطر خیس خاک در هم میشوند و زخمهایت را یکی یکی شفا میبخشند...

تو تنها نمانده ای باغبان

کسی همیشه مراقب توست... کسی همیشه بدیهایت را میبخشد، کسی همیشه منتظر است تا فانوسی در دلت بیاویزد

باید صدایش کنی ...

 

 

 

 

/ 40 نظر / 29 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضاحسيني

سلام وبلاگ قشنگی داری افتخار بده سری به وبلاگم بزن

علي

سلام دوست عزيز دوست داشتي يه سربهم بزن [ماچ][گل] www.aspmr.javanblog.com

راه گذر

خدایا ما را از مصادیق: قل هل انبئکم بالاخسرین اعمالا الذین ضل سعیهم فی الحیوه الدنیا و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا قرار مده

مینا

هدف از زندگي اين است که از يک حرمت نفس والا برخوردار باشيم و بتوانيم جدا از مهارت يا عدم مهارت در يک تخصص يا زمينه خاص و تأييد يا عدم تأييد ديگران حرمت نفس خود را حفظ کنيم . ناتانيل براندن موفق باشید[گل]

آمنه

سلام. دلم برا سیبهای باغتون تنگ شده، خیلی وقته سبدمون خالی شده. چرا دیگه نمی نویسین؟ اللهم عجل لولیک الفرج،صلوات[گل]

اصغر

البته باغبان اصلی خداست که ما را هر صباح و مسا آب میدهد و تبریک به تو که سیبی ولی وای بر تو اگر رها شوی از باغبان که سیب هر چه سرخ تر دودمانش به بادتر ولی همان به که باغ سیب قلب تو باشد که در سینه تو جای گیرد تا دست تطاول طبیعت به آن نرسد سیب بمانی دوستار بندگان خدا انار

میثم

سلام سیب های باغت هم رسیده ان هم خوشمزه ان هم بزرگن هم قشنگن هم تازه ان هم ... هم سیب تو خوردم هم لذت بردم هم بهت می گم با آرزوی رسیدن به آرزو هات ... هم واسم دعا کن که من کارمو تاز شروع کردم ...