دلتنگی های بی امان

 

دلتنگی درد عجیبی است

می دانی، آدم دلتنگ تپیدنهای دلش بشود، دلتنگ آفتاب دستهای تو بر سیبهای خاک گرفته، دلتنگ نوازش نگاه تو که لبخندی نجیب همراهش شده، دلتنگ ....

چه می دانم، دلتنگ حضور لحظه لحظه تو...

خواستم بگویم خاموشی قلمم نشانه خاموشی دلم نیست.... فریادت می زند این روزها

می شنوی؟؟؟

 

 

/ 30 نظر / 45 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سلام همسایه ها

سلام.با داستان کوتاهی از خودم آپم و منتظر نظرت دوست گرامی[گل]

مهناز

مریم عزیزم , نوشتهایت را خواندم .بیقراریهای یک روح ناآرام و به دنبال آرامش . اخساساتت ستودنی است ولی بدان بیشتر از انچه که بدانیم در آغوش خداییم . تنها باید کمی چشم دلمان را بیشتر باز کنیم . رایحه و وجودش را از پیرامون خود لمس کرده مانند کودکی ثی پناه خود را هر چه بیشتر به سینه اش بفشاریم ونوازشهای محبت امیزش رادرک کنیم . و باور کنیم او از همه بیشتر ما را میفهمد و هرگز رهایمان نمیکند

بفشه

در عشق حقیقی، کوتاهترین فاصله بسیار طولانی است و از طولانی ترین فاصله ها می توان پل زد."

...

سلام. دعا که می کنید...

محمد مهنام

سلام عزیز با یک شعر سپید به روزم و منتظر نظر شما خوشحال می شوم . تشریف بیاورید بدرود

...

سلام بانو! ما سيب خاك گرفته هم دوست داريم... سيب تازه شايد دل و دماغ مي خواهد... اميد كه نظري باشد تا دل و دماغ هم بيايد... [گل]

آسمون

معلومه که میشنوند..رسا تر از هر رسا تری..کنج دلت خانه دارد..حضوری بی واسطه دلم برات خیلی تنگ شده مریم جونم...چرا خیلی وقته ندیدمت...کجایی که سایت به سر ما سنگین شده؟

ساز خدا

بانویی که همه مردم فکر می کردند...........خوشحال می شم قلم رنجه کنید

علی کریمان

خاموش که سرمست، بربست کسی دستم اندیشه پریشان شد، تا باد چنین بادا