تا مرز جنون

کلماتم را در جوی سحر می شويم
لحظه هايم را در روشنی باران ها
تا برای تو شعری بسرايم روشن
تا که بی دغدغه بی ابهام
سخنانم را
در حضور باد
اين سالک دشت و هامون
با تو بی پرده بگويم
که تو را


دوست می دارم 

           تا مرز جنون<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

م.سرشک- محمدرضا شفيعی کدکنی
         

/ 13 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهرزاد

چه خوشگل گفتی دوستت دارم :* یه جوری شدم ... یاد ولنتاین افتادم :*

الهام

خيلی عميق و زيبا بود. يا علی.

maryam

سلام مريم جان.خيلي خوب بود.واقعا خوشم آمد.تقريبا کل ويبلاگتون رو خوند م .واقعا عالي بود مخصوصا سروده رد پاتون که اشکمو در اورد .کلک تو هم که اهل دلي... .منم عاشقم.عاشق نقاشي و موسيقي البته از نوع کلاسيک...خولاصه سخن اينکه بعد مدتها خوشحالم که ميتونم شعراتونو بيخونم.شعرامو براتون ميفرستم...منصور باشي و شاد.يا علي

nadoo

سپاس از محبت تان . و ممنون از لطف ديدار و دعوت به باغ سيب های دل انگيز . تا ديداری دوباره ...

Fatemeh

واژه ها هميشه در بيان زيبايی ناتوانند.هيچ وقت نمی توانند عمق آنرا در خود بگنجانند اما احساس هرچقدر هم که نتواند بيان شود بازهم احساس است وبسيار قداست دارد.شعرت بسيار زيبا بود.اميدوارم در پناه مهربانی های بی پايان معبودت به هرآنچه که خواهان وشايسته آنی برسی.

neda

سلام مريم جون چرا شعر خودتو نمیذاری؟؟؟

باران

سلام به وسعت همه سيبهات.

ارام عاشق

سلام روز عشاق مبارک نوشته هات عاليه مثله هميشه واسه شما ارزوی بهترينها رو دارم بای

سعيد

سلام...قشنگ بود. پيروز باشيد

هانيه

سلام عزيزم خيلي خوب بود.چرا شعر هاي خودت رو نمي ذاري؟