تا مرز جنون

 

امشب زدم به سيم آخر، حرفهايم مثل باران سرازير ميشوند توي باغ سيب تو!

سلام برتو نازنين

سلام برتو آن هنگام كه مي نشيني

چه قدر دلم مي خواهد رو به رويت بنشينم و نگاهت را جرعه جرعه بنوشم

سلام بر تو آن هنگام كه مي ايستي

دلم مي لرزد از شكوه و جلال اين قامت، اين بلنداي بلند كه كائنات بسته اشاره چشمان اوست

سلام بر تو آنگاه كه دستانت به قنوت مينشينند

ديوانه ميشوم، ديوانه ... آتش ميگيرم انگار، پر ميزند دلم، مي سوزد در اين اشتياق كه بند بند اين انگشتان را ببوسد و بر ديده بگذارد

سلام بر تو در شامگاهان و هنگام پگاه...

شامگاهي اينچنين تلخ كه باد بوي غربت تو را مي آورد و فراق پدر بزرگوارت و سوز و اشك...

و صبحگاهي آنچنان شيرين ، كه  ولايت تو را جشن ميگيريم و تاج فخر بر سر عالم مي نهيم كه چنين خوب همواره خوبي مولايمان مي شود....

پدر

 

دلم دارد توي سينه ام غوغا ميكند، مي خواهد بشكافد تنگ بلور را و بيرون بپرد و برسد به دريا

دلم در حسرت با تو بودن دارد ديوانه ميشود

ماهي كوچك تو

باغبان باغ سيبت

دختر تنهاي غزلخوان تو

امشب

هواي سفر دارد

هواي بستن كوله بار و گام نهادن در جاده

هواي يك ديوانگي عاشقانه

امشب مي خواهم تا مزر جنون عاشق شوم

 

دوستت دارم

 

بسيار

/ 97 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
علينقی

بسم رب المهدی سلام مريم خانم ممنون از اينکه به ياران مهدی سر زديد وبلاگ جالب و زيبايی داريد بازم به باغ سیبت سر میزنم موفق باشی

دلخون

سلام به همراه ایران دوست به منظور بزرگداشت شهریارعدالت پرور ایران زمین و گامی در راستای اعتلای انسجام ملی و حفظ نوامیس فرهنگی و آثار ملی عنایتاٌ به تهدید آبگیری سد سیوند به مجموعه باستانی پاسارگاد ، بیم ازبین رفتن این مفاخر ملی دل را به نگاشتن واداشت کنون با دلنوشته «شکوه دل ز سد سیوند» چشم براه عطر افشانی شما یارهمراه هستم http://delnevshth.blogfa.com/

بهزاد

...................................................... گر بیایی دهمت جان ، گر نیایی کشدم غم من که بایست بمیرم ، چه بیایی چه نیایی .....................................................

رامين

همیشه غم انگیز ترین و سخترین لحظات رو کسی برات می سازه که زیبا ترین و شیرین ترین لحظات رو واست ساخته بود سلام تازه اپ کردم بهم یه سر بزن

۱ رهگذر شايد بيايد باز ........

اي کاش باد بيايد باد بادي تند چون ابتداي ويراني که مرا بلند کند از جايم و بي هيچ چمداني به پرواز در آيم مرا ببرد به شهري دور شهري که در کتابهاي کهن افسانه هايي از آن خوانده ام شهري که شاه زادگان پرده نشين به غريبه گان بي نام و نشان دل مي دهند و کبوتران دست آموز نامه هاي عاشقانه شان را با مهر هاي بوسه به من مي رسانند زود بیا کمک می خوام

فصل سرخ

سالها قبل و اوایل دانشجویی با دو سه تا از دوستان همراه شدم که میرفتند به یکی از شهرهای مرزی در غرب کشور برای شرکت در نمایشگاه عرضه مستقیم کالا . هم تفرجی بود و هم بدست آوردن پول تو جیبی که دستمان را پیش پدر بازنشسته دراز نکنیم . خلاصه اینکه مطلب قدیمی است . / سربلند باشید

زينت

سلام وبلاگ ما با دست نوشته ای با عنوان لحظه ی سبز بروز شد منتظر حضور سبزتون هستیم یا مهدی ادرکنی

رامین

سلام مریم جان شرمنده نمی تونم اپ کنم اخه امدم سربازی ممنونم که بهم سر زدی بازم بیا منتظرم