بی تو همش زمستونه

می دانی درد من چیست؟

درد من دقیقا "تو"یی . خود "تو"!

درد من نه حاجتهایی است که هرگز روا نشده اند، نه آن گریه ها و ضجه هایی است که در خانه ات زده ام و نه آن قسم هایی که تو را دادم تا کمکم کنی و دست خالی برم نگردانی

درد من این است که اصلا طاقت دوری تو را ندارم. درد من این است که نمی توانم نیایم پیش تو ... درد من این است که دلم با هیچ چیز دیگری جز تو آرام نمی شود

حالا گیرم که من قول داده باشم به خودم که دیگر نیایم در خانه ات برای حاجتی تا دست خالی برگردم. گیرم بدانم که تو حاجت هرکس که در خانه ات را بزند، خیلی زود می دهی ولی این دختر کوچکت را یک جور عجیبی دوست داری ندیده بگیری! گیرم که اصلا من مدتها باشد با تو حرف نزده باشم و به خودم هم گفته باشم که "چه قدر خوب است که من دیگر اصلا به هیچ چیز فکر نمی کنم و چه قدر زندگی در آرامش و خوشی میگذرد"

گیرم همه اینها درست!

اما مگر میشود جلوی این اشکها را گرفت وقتی توی برنامه بچه ها، همین فیتیله های هنرمند، با نهایت زیبایی میخوانند "بی تو همش زمستونه بهار نداره سالَم، دوستت دارم همیشه، قشنگ ترین خیالم..." (و بشنوم که شعرش را یک بچه کوچک برای "تو" گفته!!)

ترانه تمام شود اما اشک ها اصلا خیال بند آمدن نداشته باشند....بعد هم دلم یک جور بدی بگیرد و اصلا هم سر باز شدن نداشته باشد!!

و تازه یادم بیفتد که هی دل غافل... جمعه شد ها! چند وقت است من با "تو" حرف نزده ام؟ چند وقت است سعی کرده ام اصلا به "تو" فکر نکنم؟ چند وقت است سعی کرده ام بیخیال شوم که "تو" خیال پر کردن دستان مرا نداری و خوب اگر کسی در این خانه دستانش پر نشود، هیچ جای دیگر هم پر نمیشود؟

بعد هی از خودم بپرسم که خوب حالا چرا این همه گرفته شدی و یک جوری داری اشک می ریزی که انگار این بغض ها 100 سال است توی دلت جمع شده اند و تازه همین الان مجالی پیدا کرده اند که سرزیر شوند توی صورتی اتاق؟

جوابش خیلی ساده تر از این حرفا بود. من دلم تو را می خواهد... همین!!!! حاجت و اینها هم بهانه بوده همه این سالها و من نمی دانستم.... من به همین ساعتها درد دل کردن با "تو" احتیاج دارم، به صدا کردن اسمت، به "رویای رنگی" نوازش های تو. من مثل همان "ماهی همیشه تشنه" شعر "فریدون مشیری"، تشنه تو ام. تشنه نوری که هر بار بعد از حرف زدن باتو سرازیر می شود توی وجودم. دلتنگی من برای هیچ حاجتی نیست... تمام قصه دلتنگی من تویی!

خود "تو"

چرا زودتر نفهمیده بودم؟

 

/ 16 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
...

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت / یک قدم مانده، زمین شوق تکامل دارد... .... این روز عزیز رو بهتون تبریک می گم.

...

راستی دیدم منو لینک کردید.ممنون[خجالت]

مریم

سلام دوست عزیز عیدتون مبارک به روزم موفق باشی و منتظر

زهره

بزرگ مردی 1200 سال است که انتظار 313 مرد را می کشد. مرد شدن چقدر زمان می برد...!

نیلوفرانه

[گل]میلاد گل نرگس مبارک[گل] نیلوفرانه با شکفتن به روز است قدم رنجه فرمایید

فرشته

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم میلاد امام زمان(عج)مبارک[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

گلک

سلام. اول که کلی و خجالت و شرمندگی از بی وقتی این نارفیقت:گلک! [خجالت] دوم احوالات شما در چه حالی ست؟ خیلی وقت است بی خبرم، نه از تو تنها البته. از خودم هم! سوم دیدم امروز دیگر هرجا هم که نروم باغ سیب تو را نمیشود نیامد. عطر سیبهایت همیشه تا حوالی جالیز می آید. مترسک ها هم که عاشق سیب های سرخ ... [لبخند] چهارم عیدت مبارک. برای سیب زمینی مترسک هم خیلی دعا کن. دعا کن کال از این دنیا نرود. دعا کن بی تابی ش همه ی کاه های بودن مترسک را به باد ندهد... دعا کن سیب زمینی دل شود و مترسک آدم... سراغی از ما بگیر گاهی،سیب زمینی تنگ میشود! [لبخند][گل]

هدا

نه عزیزم من تدریس نمی کنم.

محفل فاطمیون اراک

سلام دوست گرامی : در شب جمعه ای دیگر و گاه نزول رحمت الهی دیده به راهم تا قدوم بر چشمم نهی و با نور وجودت محفلم را روشن کنی تا با نوشیدن جرعه ای دیگر از جام رحمت خدا دلت را به عرش ببرم . منتظر قدم و نظرت نشسته ام ... از مطلب مفیدت هم بهره بردم . راستی همین الان بیا یه خبر فوری و دلنشین و حساس را بخون ... ممکنه دیر بیای دیگه نباشه ...

سیدمجید حسینی"خدانزدیک است"

دوست عزیزم سلام با آرزوی قبولی طاعات و عبادات به عرض برسونم ما بازهم به کمک شما ختم قرآن داریم منتظر حضور پرمهرتون هستم التماس دعا یا حق