اشاره

دلتنگ توام مولا

لحظه هایم عطر تو را کم دارند

نگاه تو را ، صدای نجواهایت، دعاهایت را

 

این روزها بی رنگ و بو که می گذرند

این ثانیه ها و ساعت هایی که از پی هم

بی آنکه درنگی در غم نداشتن تو داشته باشند،

رنگ می بازند ؛

انگار  همه من را ذره ذره در خودشان می سایند و می روند

 

و من که نمی توانم تو را رها کنم

نمی توانم دلم را پیش هیچ کس دیگری هم ببرم

مثل دیوانه ها منتظر یک نوازش پدرانه نشسته ام

منتظر یک اشاره از سر مهر

 

امشب شب بزرگیست زیبای من

به یک اشاره مرا زنده کن.....

/ 78 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زهرا

سلام مریم جان اومدم که باز به سیب های رسیده ی باغت سری بزنم...تو این روز های قشنگ عید...گفتم عید...آره عیدی که پر لز غربت و چشم انتظاریه.... جمکران بودم....یاد دوستان جمکرانی و عاشقی مثل تو افتادم. لوح تقدیری نوشتم واسه بچه ها....قراره شب عید تو مسجد جمکران بهشون بدیم.... جشن داریم... جای همه خالی..... [گل]

...

ملوک را چو ره خاکبوس این در نیست / کی التفات مجال سلام ما افتد؟!

...

سلام.از پیشنهادتون ممنونم.نمی دونم چطور باید اون کارو انجام بدم؟!

غروب

سلام دوست خوبم آپیدم منتظر نیم نگاهی هستم هرچند گذرا.منتظرم نذار

...

سلام.ممنون.امتحانش می کنم/ همین حالا

...

عجیب نیست کسی که در مکتب شهریار سخن تلمذ کرده کمتر از این باشه.

بید مجنون

میلاد مولای آب و آینه و امام خوبی ها فرخنده باد![گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]